تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢١٨
گويد، نتوانست. اشاره مى كرد، نمى دانست. اشاره مى كرد، نمى دانستند كه چه مى گويد. چون بسيارى اشاره كرد، و مفهوم از او چيزى نشد، گفتند ديوانه است. او را بزدند و براندند چون با دوكان [١] آمد، زبانش گشاده شد. دگر باره برفت تا خبر دهد؛ زبانش بسته شد و چشمش مكفوف شد تا چيزى نتوانست گفتن و چيزى نديد. ديگر باره بزدند و براندند. چون با دكان آمد، زبانش گشاده شد. دگر باره برفت تا خبر دهد. زبانش بسته شد.
او مى آمد در وادى افتاد. با خود گفت اين مولود آن است كه مطلوب فرعون است و اين آيات علامت آن است كه بر حق است. اگر خداى تعالى دگر باره زبان و چشم من با من هد، من به او ايمان آرم. خداى تعالى از او صدق دانست. چشم و زبان او به او داد. او بيامد و به در سراى مادر موسى آمد و اين قصه باز گفت و به موسى ايمان آورد و [او] مؤمن آل فرعون بود حبيب النجار كه خداى تعالى در حق او گفت: «و قال رَجُلٌ مؤمِنٌ مِنْ آلِ فرعون يَكتُمُ ايْمانَه» [٢] .
مادر موسى تابوت را به قير كرد و موسى را در او نهاد و در رود نيل افكند و رود نيل كه در مصر مى رود از آن شعبه ها برگرفته بودند، فرعون شعبه اى بزرگ در سراى خود آورده بود، بستانى ساخته، در او حوض كرده تا آب آنجا در آمدى و به رهى ديگر با رود رفتى. فرعون بر كناره حوض تخت نهاده بود تنزّه را و با آسيه نشسته، خداى تعالى فرشته اى بر آن تابوت گماشت تا آن را به شعبه سراى فرعون راند. چون در سراى بستان رفت و به حوض آب در آمد، درنگريد، تابوتى ديد مقّير. فرعون گفت: بگيريد. برگرفتند و پيش او بردند. تابوتى بود و قفلى بر او نهاده؛ چندان كه خواستند تا بشكنند يا بگشايند، ممكن نبود. آسيه گفت به من دهيد او را. به او دادند. او قفل بگشاد و در نگريد، كودكى ديد و از ميان چشمهاى او نورى