تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٦٨
ايشان در راه بيفكنده اند.
وهب گفت: بلقيس پانصد غلام و پانصد كنيزك را فرستاد بفرمود تا بياوردند و غلامان را جامه و حلى زنان پوشانيد و زرينها بر ايشان كرد و كنيزكان را جامهاى مردان پوشانيد و سلاحهاى مردان داد و زنان را گفت: شما چون حديث كنيد، سخنهاى مردوار گوييد، [و غلامان را گفت، چون سخن گويد] آواز نرم داريد و حديث ماده كنيد تا برو مشتبه شود، و اسبانى فرستاد نيكو تازى بستام زر مرصّع و پانصد خشت زرين و سيمين پيراست و با او بفرستاد و تاجى مرصّع به انواع جواهر و مبلغى مشك و عود و عنبر و درّى يتيم ناسفته در حقه و مهره يمنى كژ سفته. اين جمله به دست مردى از اشراف قوم او كه او را منذر بن عمير گفتند، بفرستاد و او مردى عاقل و سديد رأى بود. بر دست او نامه فرستاد. بقضيل اين هديها در آنجا و در نامه نوشت كه اگر تو پيغمبرى فرق كنى ميان اينان كه به تو فرستادم تا غلام كدام است و كنيزك كدام؟ و خبر ده تا در اين حقها چيست و آنكه ناسفته است به سيم [سوراخ كن] و آنكه سفته است رشته درو كن.
آنگه رسول خود را گفت: چون در نزديك او شوى، اگر به خشم و كبر در تو نگرد، پادشاه است و اگر به رأفت و رحمت نگرد و به تواضع سخن گويد، پادشاه نيست، پيغمبر است. سخن او نيكو بشنو و جواب او را باز آور.
رسول بلقيس، ساز رفتن كرد. هدهد بيامد پيش از آنكه او برسد سليمان را (صلوات اللّه عليه و سلامه) خبر داد از آن هديها كه او ساخته بود. سليمان (على نبينا و عليه الصلوة والسلام) جنّيان و انسيان را بخواند و بفرمود تا خشتهاى زرين و سيمين بساختند، چندانى كه ميدان او بود و شرف ميدان او از آن خشتها برنهادند و فرش ميدان از آن بگستردند.
آنگه گفت: از اسبان آنچه نيكوتر باشد. گفت در دريا اسپانى هستند به الوان مختلف كه از آن نكوتر نباشد. برفتند و از آن بياوردند. عددى بسيار و همه را