تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٢٦
ورود موسى به شهر مدين ـ داماد شعيب
موسى عليه السلام از شهر بيرون آمد بى زادى و راحله اى و رفيقى و دليلى. از پاى افزار، نعلينى داشت. سعيد جبير گفت: پاى برهنه بود و از مصر تا به مدين هشت روز راه است؛ چندان كه ميان بصره و كوفه هست، و ره نمى شناخت. چون از خداى تعالى هدايت خواست، خداى فرشته را بفرستاد بر اسبى نشسته، نيزه به دست گرفته، او را گفت: اى موسى! كجا مى روى؟ گفت: به مدين مى روم. گفت: ره دانى؟ گفت: نه. گفت: برو كه همراه توأم و بدرقه تو. موسى عليه السلام با او مى رفت و در راه طعام او الاّ از برگ درخت نبود.
چون به مدين رسيد به سر آب ايشان، و آن چاهى بود كه از آنجا آب كشيدندى و چهار پايان را از آنجا آب دادندى. جماعتى را يافت از مردمان آنجا كه گوسفندان را آب مى دادند و فرود ايشان يعنى از پس ايشان. و گفتند جز از ايشان، دو زن را يافت كه گوسفندكى چند داشتند. ايشان جمع مى كردند و با هم مى آوردند تا پراكنده نشوند. [١] موسى عليه السلام ايشان را گفت: چيست كار شما؟ چرا گوسفندان را آب ندهيد و مردم گوسفندان خود را آب مى دهند؟ گفتند: ما گوسفندان را آب نتوانيم دادن تا مردمان باز نگردند و فارغ نشوند. گفت: چرا چنين است؟ گفتند: براى آنكه ما دو زن ضعيفيم، [و با مردان] مزاحمت نتوانيم كردن. گفت: شما را هيچ مردى نيست؟ گفتند: ما پدرى پير داريم.
موسى عليه السلام گفت: چاهى ديگر هست؟ [اين جا] گفتند: بلى، چاهى هست و ليكن متروك است و سنگى بزرگ بر سر آن نهاده است كه به ده مرد بر نتوانند گرفتن و گفتند به چهل مرد برگرفتندى. گفت: مرا بنماييد.
او بيامد و دست فراز كرد و سنگ از سر آن چاه برگرفت و در نگريد. چاه را آب