تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٠٤
و عليه السلام) و نام عيسى (على نبينا و عليه السلام) مى گفتند و صلوات برو مى دادند. به تعجب فرو ماند. گفت: من دوش از اين شهر برفتم و درين شهر كسى نام عيسى (على نبينا و عليه السلام) نيارست بردن. اكنون شعار او آشكارا گويند و مى دارند، و او را خبر نبود كه دقيانوس هلاك شده است از مدت سيصد سال. تا گِرد آن شهر مى گشت، كس را نمى شناخت و رسم و آيين ايشان به خلاف آن ديد كه رها كرده بود. با خود گفت: همانا شهر غلط كرده ام يا در خوابم. آخر انديشه كرد و گفت: درين نزديكى شهر همين است.
آخر مردى را گفت اين شهر را چه خوانند. گفت: دافسوس. بدانست كه شهر آن است و لكن مردمان آن شهر نه آن بودند. آخر آن درمها كه داشت، بيرون كرد و آن درمها بود به نام و مهر دقيانوس از سيصد سال زده و بر شكل پاى شتر بود به بزرگى. درمى چند بداد تا طعام خَرَد. مرد آن درم بستد و درو نگريد و نقش و سكه آن برخواند و تاريخ آن فرو ماند و در مرد نگريد؛ مردى غريب و مجهول بود. او را گفت: اين درم از كجا آوردى؟ او گفت: اى مرد! تو را با اين چه كار؟ درم بستان و طعام بِده مرا به نرخِ وقت. آن مرد درمها را به ديگرى نمود و ديگرى به ديگرى انداختن و دست بدادند و گفتند اين مرد همانا گنجى يافته است. او را گفتند راست گوى تا اين گنج كجا يافتى و ما را شريك كن تا ما راز تو به ديگرى نگوييم كه اين گنج تنها برنتوان داشت و به همه حال تو را درين كار ياوران بايند، و اگر نه چنين كنى، سلطان وقت را بگوييم و تو را از آن رنج رسد و چيزى به تو نماند. او گفت: اى قوم! شما چه مى گوئيد؟ گنج چه باشد؟ اين درمى چند است كه ديروز داشتم و هر روز ازين خرج مى كنم و كس مرا به گنج يافتن، متهم نكرد. گفتند محال مگوى كه اين درمها از تاريخ سه صد سال زده اند و آواز برآوردند و خبر به پادشاه وقت رسيد و مردم برو جمع شدند و او هيچ جواب ندانست كلام ايشان را، جز اينكه خاموشى مى بود و آن خاموشى در تهمتِ اين زيادت مى كرد.