تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٥٤
رها مكن مرا تنها و تو بهترين وارثانى و ميراث گيرانى. و اين آنگه گفت كه او را عقبى و فرزندى نبود كه به جاى او بايستد و ميراث او گيرد. براى آن گفت كه تا بدانند كه او را ميراث خود از خداى دريغ نيست.
ما او را اجابت كرديم و او را يحيى، كه فرزند او بود، بداديم و جفت او را براى او به صلاح باز آورديم؛ يعنى پس از آنكه عقيم بود و صلاحيت ولادت نداشت، او را با حال ولادت برديم تا زاينده شد ولادت را. [١]
* * *
پادشاه [٢] بنى اسرائيل، يحيى بن زكريا را مقرب داشتى و اكرام كردى با او و در كارها مشورت كردى و ازو فتوا پرسيدى و از فرمان او درنگذشتى و اين پادشاه [٣] زنى داشت و آن زن را دخترى بود از شوهرى ديگر و آن زن پير شده بود. پادشاه خواست تا زنى ديگر كند. زن گفت: چرا اين دختر مرا به زنى نكنى كه جوان با جمال است. پادشاه گفت: نكنم تا از يحيى نپرسم. اگر رخصت دهد، چنين كنم. از يحيى پرسيد. يحيى گفت: تو را حلال نباشد برو نكاح بستن. پادشاه زن را گفت كه يحيى مى گويد كه حلال نباشد. آن زن حِقد يحيى در دل گرفت و گفت من با او كِيدى كنم كه از آن باز گويند. رها كرد تا پادشاه به شراب نشست. دختر را بياراست به انواع جامِها و زيورها، و او را گفت برو و پادشاه را ساقيگرى كن تا مست شود و خويشتن را برو عرضه كن و در خود طمع افكن او را. چون خواهد كه تعرض تو كند، منع كن او را و بگو كه حاجت تو روا نكنم تا تو حاجت من روا نكنى. چون گويد حاجت تو چيست؟ بگو: سَرِ يحيى بن زكريا خواهم كه در پيش من آرند در طشتى. او برفت و