تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٥٥
بايستاد و صفيرى بزد. سليمان (عليه الصلوة والسلام) گفت: [١] مى دانيد تا چه مى گويد؟ گفتند: نه. گفت: مى گويد: من نيم خرما خوردم. خاك بر سر دنيا.
كلبى گفت: از راوى دگر از كعب الاحبار كه او گفت: روزى مرغكى كه او را ورشان گويند، به نزديك سليمان آوازى كرد. او گفت: دانيد تا چه مى گويد؟ گفتند: نه. گفت: مى گويد: بزاييد براى مرگ و بنا كنيد براى بيرانى.
روزى فاخته اى نزديك سليمان آوازى كرد. گفت: دانيد تا چه مى گويد؟ [٢] . [٣] گفتند: نه. گفت مى گويد: چنان كه كنى تو را جزا دهند.
هدهدى بانگ كرد. گفت: دانيد تا چه مى گويد؟ گفت: نه. گفت: مى گويد هر كه او رحمت نكند، برو رحمت نكنند.
صُرَدى بانگ كرد. گفت مى گويد: از خداوند تعالى آمرزش خواهيد اى گناهكاران. براى آن رسول نهى كرد از كشتن او.
طوطى بانگ كرد گفت: مى گويد: هر زنده بميرد و هر نوى كهن شود.
[پرستكى] بانگ كرد. گفت: مى گويد: خيرى تقديم كنيد تا بيابيد. براى [اين ]رسول نهى كرد از كشتن او.
كبوترى بانگ كرد، گفت: مى گويد: تسبيح مى كنم خداوند تعالى را چندان كه آسمان و زمين به آن پر شود.
قُمرى بانگ كرد. گفت: مى گويد: سبحان ربى الاعلى.
گفت: كلاغ لعنت مى كند بر باج ستان.