تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٢٨
كرده باشد و من آن دوستر دارم كه در دنيا ذليل باشم از آنكه شريف باشم و دانسته ام كه هر كه دنيا بر آخرت اختيار كند، به دنيا نرسد و آخرت ازو فايت شود.
فرشتگان را عجب آمد و از حسن منطق و حكمت او، بخفت، خفتنى. چون برخاست، خداى تعالى حكمت داده بود عوض خلافت. پس از آن بر داوود عليه السلامعرض كردند. قبول كرد و در محنت افتاد.
يك روز او و لقمان به يك جاى حاضر آمدند. داوود عليه السلام گفت: خُنك تو را اى لقمان كه تو را حكمت دادند و بلا از تو بگردانيدند و مرا به خلافت امتحان و ابتلا كردند.
بعضى گفتند: لقمان حبشى بود صنعت او درودگرى بود. سعيد بن المسيب گفت: درزى بود.
محمد بن عجلان روايت كرد كه از كلمات حِكَم او يكى اين است كه او گفت: هيچ مال، چون تندرستى نيست و هيچ نعمت، چون دلخوشى نيست.
ابو هريره گفت: روزى مردى به لقمان بگذشت و خلقى عظيم بر وى جمع شده بودند و او حكمت مى گفت. ازو مى شنيدند و مى نوشتند. گفت نه تو آن بنده اى كه فلان جا شبانى ما مى كردى؟ گفت: بلى. گفت: به چه اينجا رسيدى؟ گفت: به راستگويى و اداى امانت و ترك آنچه مرا به كار نيايد.
خالد ربعى گفت: لقمان بنده اى حبشى بود. يك روز خواجه اش او را گفت: برو و گوسپندى بكُش و آنچه ازو پاك تر باشد بيار. او برفت و گوسفندى را بكشت و دل و زبانش پيش او برد. گفت: ازين پاك تر هيچ نديدى؟ گفت: نه. گفت: برو و ديگرى بكُش و آنچه پليدتر باشد ازو بيار. او برفت و گوسفندى ديگر بكشت و هم دل و زبانش پيش آورد. گفت: عجب از كار تو! چون تو را گفتم پاك تر چيزى بيار، دل و زبانش آوردى. چون گفتم پليدتر چيزى بيار، هم دل و زبانش آوردى. چرا چنين آمد؟ گفت: بلى. چون پاك باشد ازين دو پاك تر نباشد، و چون پليد باشد، ازين دو