تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٤٠
چنان كه مرا به شما قوتى و روزى باشد شما را منع توانم كرد، بكنم. [١]
فرشتگان چون جزع لوط ديدند و در ماندگى او و تعزر او و تغلب آن ظالمان. گفتند: يا لوط! رها كن ميان ما و ايشان كه ما رسولان خداييم. ايشان به تو نرسند و به تو هيچ نتوانند كردن.
لوط عليه السلام در بگشاد و ايشان آهنگ فرشتگان كردند. جبرئيل عليه السلاماز خداى دستورى خواست در عذاب و هلاك ايشان و دستورى يافت. برخاست بر آن صورت كه او هست و پرها افروخت و او دو پر داشت منظوم به انواع جواهر و ويواقيت، و او روشن دندان، پهن پيشانى، بزرگ سينه، سپيد روى، سبز پاى بود. و يك پر بر روى ايشان زد، همه را كور كرد. ايشان بانگ داران از سراى بيرون آمدند با چشمهاى كور. هيچ گونه راه نمى ديدند. مى گفتند: يا لوط با ما مدارا كن تا فردا. ما فردا كار تو بسازيم.
قومى جادوان را در سراى آورده، تا ما را به سحر كور كردند. ما تو را كار سازيم فردا. لوط عليه السلام گفت: اينان مرا رنجه دارند. فرشتگان گفتند: ما ايشان را به آن نگذاريم كه تو را رنجانند. گفت: موعد هلاك اينان كى است؟ گفتند: وقت صبح. گفت: دير باشد. گفتند: صبح نزديك نيست؟ و تو اى لوط! برو و اهلت را ببر به شب، و نبايد كه كسى از شما باز پس نگرد. [٢]
و بهرى گفتند مجاز است و كنايت از آنكه انديشه ايشان مدارى و بر ايشان و هلاك ايشان دل تنگ مدارى، مگر زن تو كه آنچه به ايشان رسد، به او نيز خواهد رسيدن كه او كافر است همچو ايشان.
گفتند لوط عليه السلام چون از شهر بيرون آمد، زن را با خويشتن بيرون آورد و گفتند: زن را رها كرد آنجا و بيرون نياورد. آنگه قوم را گفت: نگر تا باز پس ننگريد كه جبرئيل