تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٠١
چون ايشان را بديد، به روى افتاد پيش خداى تعالى و شكر آن نعمت را و از بامداد تا نماز ديگر در آن سجده بود.
آنگه سر برداشت و سخاريب را گفت: چون ديدى نعمت خداى تعالى بر ما و نصرت او ما را و دمار و هلاك برآوردن از شما و ما و شما غافل از آن؟ سخاريب گفت: من شنيده بودم كه نعمت خداى (عزوجل) بر شما عظيم است و نصرت و رحمت او شما را پياپى است. پيش از آنكه آنجا آمدم و نصيحت كنندگان مرا گفتند مرو آنجا كه تو با خداى نه بسى [نه ايستى] من نصيحت نشنيدم و نپذيرفتم و شقاوت مرا دامنگير شد و قلّت عقل كار بستم، لاجرم در بلا افتادم. صديقه، خداى را تعالى شكر و تعظيم كرد زيادت. آنگه اميرى را بفرمود كه اين اسيران را با پادشاه همچنين در بند بگردان و بر ايشان ندا كن كه اين جزاى آن كس است كه بر خداى تعالى دليرى كند. ايشان را ببردند و هفتاد روز در شهرها بگردانيدند و هر روز هر يكى را دو نان جوين بيش ندادند. سخاريب كس فرستاد به پادشاه بنى اسرائيل و گفت ما را كشتن از اين آسان تر است. بفرماى تا ما را بكشند كه ما را چنين زندگانى نمى بايد. او بفرمود تا ايشان را به زندان بردند بر آنكه بكشند. آنگه خداى تعالى وحى كرد به پيغامبر كه بفرماى پادشاه را تا سخاريب را با اين پنج كس رها كند به بابل روند و خبر دهند مردمان را از آنچه خداى تعالى كرد به ايشان. مَلِك ايشان را رها كرد و گفت برويد و مردمان را خبر دهيد آنچه خداى تعالى با ما و شما كرد. ايشان برفتند و به بابل شدند و سخاريب قوم خود را جمع كرد و آن قصه به ايشان بگفت. دانايان قوم او گفتند كه ما تو را گفتيم كه مرو كه كس با خداى بنى اسرائيل برنيايد. اين در مرّت اول بود.
و سخاريب از آن پس هفت سال بماند و آنگه بمرد و پسرزاده اش را بخت نَصّر خليفه كرد بر قوم و بخت نَصّر در بابِل در مُلكِ او هژده سال مُقام كرد. آنگه خداى تعالى صديق را [كه مَلِكِ بنى اسرائيل بود] وفات داد و بنى اسرائيل در هرج و مرج