تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٤٢
خوانند كه دراز گردن است او از آن كوه درآمدى و هر مرغى را كه ديدى، صيد كردى. يك روز درآمد. چون هيچ مرغ نيافت، كودكى كوچك را ديد، بربود و ببرد و روزى ديگر دخترى را ببرد. آن وقت شكايت با پيغمبر خدا كردند و او دعا كرد و گفت: بار خدايا! بگير او را و نسل او را منقطع گردان. صاعقه بيامد و او را بسوخت و او را نسل نماند.
دگر اثر او نديدند. پس عرب مَثَل زدند چيزهاى نايافت را به عَنقا مُغرِب گفتند. پس از آن، آن قوم پيغمبر خود را بكشتند. خداوند تعالى هلاك كرد و دمار برآورد ايشان را.
كعب الاحبار و مَقاتل و سُدّى گفتند اصحاب الرس اصحاب [يس] بودند و رس نام چاهى است به انطاكيه كه ايشان حبيب نجّار را كه مؤمن آل يس بود، بكشتند و در آنجا فكندند.
بعضى دگر مفسران گفتند: اصحاب الرس، اصحاب الاخدود بودند و رَس اخدود ايشان بود.
محمد بن اسحاق روايت كرد از محمد بن كعب القُرَظىّ كه رسول صلى الله عليه و آله گفت: اول كسى كه روز قيامت به بهشت رود، بندكَكى سياه باشد و آن، آن بود كه خداوند تعالى پيغمبرى را به شهرى فرستاد كه در آنجا خلقى عظيم بودند از ايشان. كس ايمان نياورد، مگر بنده اى سياه. آنگه اهل آن شهر بر پيغمبرشان بيرون آمدند و او را بگرفتند و چاهى بكندند و او را در آن چاه افكندند و سنگى بزرگ بياوردند و بر سر آن چاه نهادند.
آن غلام سياه هر روز برفتى و پشته هيزم گرد كردى و بفروختى و طعامى خريدى و بياوردى و به آن چاه فرو دادى به تنهايى آن سنگ برگرفتى و با جاى نهادى به يارى خداوند تعالى.
مدتى همچنين مى بود. يك روز بيامد و به عادت هيزم گرد كرد و بر پشت گرفت.