تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٧
نوح گفت: من نمى گويم كه خزائن خداى نزديك من است و اين براى آن گفت كه او را به درويشى و قلت ذات اليد طعنه زدند. گفت: من دعوى توانگرى نمى كنم و نيز نمى گويم كه من غيب دانم و اين براى آن گفت كه چون او خبر دادى از بعضى غايبات به اعلام خداى تعالى گفتند: تو دعوى غيب مى كنى و فلان چيز ما را خبر ده و فلان احوال ما را بگو و من نمى گويم كه من فرشته ام و سبب آن بود كه ايشان اعتقاد كرده بودند كه پيغامبر بايد تا فرشته باشد. گفتند: چون دعوت نبوت مى كنى، دعوى فرشته كرده باشى. او گفت من اين نمى گويم و نيز نمى گويم آنان را كه چشم شما ايشان را حقير مى داريد و ايشان در چشم شما نمى آيند از قوم من كه ايمان آورده اند نگويم كه خداى تعالى ايشان را چيزى نخواهد دادن. براى آنكه من درون ايشان و باطن ايشان ندانم، خداى تعالى عالم تر است به آنچه در دل ايشان است. اگر ايمان و نيت خير در دل دارند ايشان را خير و ثواب دهد و اگر كفر و معصيت در دل دارند و به آن مستحق باشند با ايشان كار كند چه اگر من چنين كنم از جمله ظالمان ستمكاران باشم.
ايشان به جواب در آمدند و گفتند: اى نوح، با ما جنگ و جدال آغاز كردى و از حد و اندازه بردى جدل [با]ما. [١]
ما به تو ايمان نخواهيم آوردن آنچه را وعده مى دهى از عذاب بيار، اگر چنان كه راست مى گويى. [٢]
نوح عليه السلام جواب داد كه آن به دست من نيست، آن به فرمان خداست، بيارد هرگه كه خواهد و شما نتوانيد دفع آن كردن و در زمين عاصى باز ايستادن و خداى را عاجز كردن و غالب شدن.
آنگه گفت: نصيحت من شما را سود ندارد. من خواهم كه شما را نصيحت كنم،