تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٥٦
حَدَث افتاد از بيم، تا آن روز چهل نوبت بنشست. پس از آنكه به چهل روز يك نوبت نشستى و فرياد خواست از موسى و گفت: به حرمت رضاع و تربيت كه اين را از من دور كنى تا به تو ايمان آرم و بنى اسرائيل را با تو فرستم و هر چه خواهى بكنم. ثُعبان از دگر سوى حمله برد بر مردمان و لشكر. مردم همه بر هم افتادند تا جماعتى بسيار كشته شدند.
چون فرعون بسيار زارى كرد و فرياد خواست و گفت يا موسى! اين را از من بازدار تا ايمان آرم و هر التماس كه كنى يه جاى آرم. موسى عليه السلام بر گرفت آن را، عصا شد؛ همچنان كه بود. فرعون با جاى خود آمد و بنشست و موسى را گفت: آيتى دگر دارى؟ گفت: بلى. گفت: بيار. دست در گريبان كرد و از گريبان بيرون آورد، سپيد به مانند برق، از آن نورى مى تافت مانند آفتاب. فرعون گفت: اين دست توست؟ موسى عليه السلام دگر باره دست در گريبان كرد نورى از آن بتافت تا به عنان آسمان؛ چنان كه چشمها را غلبه كرد. فرعون باز نتوانست نگريد، متحير فرو ماند موسى عليه السلام دگر باره دست در گريبان كرد و بيرون آورد، چنان كه در اصل خلقت بود.
فرعون خواست تا ايمان آرد. هامان برخاست و پيش او آمد و گفت دعوى خدايى كرده اى و عالم مسخّر تواند و تو را مى پرستند به بنده ايمان خواهى آوردن تا تَبَع او باشى؟ اين زشت كارى باشد. فرعون گفت: مرا مهلتى ده تا فردا. موسى عليه السلامگفت: روا باشد و برگشت و خداى تعالى وحى كرد به موسى كه فرعون را بگوى كه اگر ايمان آرى، اين ملك بر تو رها كنم و جوانى و قوّت باز به تو دهم. فرعون گفت يك امروز مرا مهلت ده. موسى عليه السلام برفت، هامان آمد. فرعون گفت: يا هامان! چه گويى؟ موسى چنين مى گويد و اگر چنين باشد، كارى عظيم بود. هامان گفت: او مردى جادوست. روا بود كه بكند. اما يك روز كه اين قوم تو را پرستند به ملك همه دنيا بر نيايد و فرعون را از سر آن بربود و گفت حديث جوانى كه گفت با تو دهم، من چاره بسازم كه تو جوان شوى و مويت سياه شود.