تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٤٤
خود بماندى. از خواب درآمد ترسيده، پدر گفت: چه بود تو را اى فرزند من و اى قُرَّةُ العَيْنِ من!؟ او اين حديث با پدر گفت. برادران بشنيدند و ازو حِقد و كينه در دل گرفتند و گفت اى پسر راحيل عجب خوابى ديده اى! همانا تو سيد خواهى بودن و ما بندگان تو و كار تو بلند شود و غالب شود بر كارهاى ما.
وهب گفت يوسف چون اين خواب ديد، او را هفت سال بود و چون خواب آفتاب و ماه و ستاره اى ديد، او را دوازده سال بود. يعقوب عليه السلام، چنان كه در اخبار آمده، يوسف را از چشم فرو نگذاشتى يك ساعت؛ پيوسته پيش او بودى و پيش او خفتى.
شبى از شبها پيش او خفته بود و ـ گفتند آن شب آدينه بود ـ در خواب ديد كه يازده ستاره و ماه و آفتاب از قطب آسمان جدا شدى و پيش او سجده كردندى. او از خواب درآمد و گفت: اى پدر! خوابى ديدم عجب! گفت: چه ديدى؟ گفت: در خواب ديدم كه درهاى آسمان گشاد شد و نورى عظيم پديد آمدى؛ چنان كه همه جهان را بگرفتى و كوهها و صحراها روشن شدى ازو درياها موج زدى و ماهيان دريا به انواع لغات تسبيح كردندى و مرا جامه اى پوشانيدندى كه دنيا از نور و حسن او نور بگرفتى و پنداشتمى كه كليدهاى گنجهاى زمين پيش من بنهادندى و پنداشتمى كه يازده ستاره و ماه و آفتاب [١] مرا سجده كردندى... . [٢]
و بعضى ديگر گفتند مراد به سجده خضوع و خشوع است و گفته اند ميان آن خواب كه يوسف ديد عليه السلام در معنى عصا و ميان اين خواب، هفت سال بود. آنگه اين خواب بديد و با پدر گفت. يعقوب گفت: اى پسر من! نگر تا اين خواب با برادرانت نگويى كه با تو كيدى كنند و مكرى سازند و حيلتى؛ چه ديو، مردم را دشمنى است آشكار. گفتند يعقوب عليه السلام او را گفت: اين خواب با كس نگوى و يعقوب برفت و با زن