تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٩١
و بزرگ، الاّ دختركى مقعد كه او را بنشانده بودند. نام او ذريعة بنت سلق و او نيز كافره بود و دشمن صالح بود. خداى تعالى آن رنج از پاى او بر گرفت تا برخاست و بدويد و به وادى القرى آمد و آن جذلحى است ميان شام و حجاز ايشان را خبر كرد به آنچه ديده بود. آنكه آب خواست از خداى تعالى، او را آب داد از آب باران، باز خورد و بمرد.
جابر بن عبداللّه انصارى روايت كند كه رسول عليه السلام در غزات تبوك به حجر بگذشت، اصحاب را گفت: هيچ كس در آنجا مشويد و از آب اين ده مخوريد و بگرييد خوف آن را كه مبادا شما را مثل آن رسد كه ايشان را آنگه گفت: از رسول خود به اقتراح آيات مخواهيد. نبينى كه قوم صالح از صالح ناقه خواستند. چون بداد، كفران كردند تا خداى تعالى عذاب كرد. آنگه رسول عليه السلام اشارت كرد و گفت: ناقه به اين راه بيامدى و به آن راه باز پس رفتى و اشارت كرد به آن راه كه فصيل به آن راه بر كوه شد. ايشان طغيان كردند و ناقه را بكشتند. خداى تعالى هر كس از ايشان كه بر پشت زمين بود، هلاك كرد در مشارق و مغارب زمين، الاّ يك مرد كه او را ابورعال خواندند، به روايتى دگر ابوثقيف گفتند كه در حرم خداى بود. خداى تعالى او را به حرمت حرم هلاك نكرد. چون از حرم به در آمد،هم صيحه كه به ثمود رسيد، به او رسيد و او را هلاك كرد،؟ او [را] بنكندند و شاخى زر با او دفن كردند. رسول عليه السلاماشاره كرد به گور او. صحابه بشتافتند و گور او باز كردند و آن زر بر گرفتند. آنگه رسول عليه السلام، جامه در سر كشيد و به شتاب برفت تا از آن وادى در گذشت.
اهل علم گفتند عليه السلام را وفات آمد و او را پنجاه و هشت سال بود و او را انتقال كرد. پس هلاك قومش از شام با مكه و خداى را عبادت مى كرد تا وفاتش آمد و در ميان قوم خود هشتاد سال مقام كرد. [١]