تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٥٠
برصيصاى راهب [١]
و قصه او آن بود كه در زمان فَترت در صومعه اى خداى را هفتاد سال عبادت كرد. ابليس چندان كه خواست كه برو ظفر يابد، نتوانست. يك روز مَرَده شياطين را جمع كرد. گفت: مرا حيلتى بياموزيد در كار برصيصا. يكى از جمله ايشان كه او را اَبْيَض گفتند و او آن بود كه روزى بيامد و خواست كه رسول ما را وسوسه كند. جبرئيل يك پَر برو زد و او را به اقصاى هند بينداخت. او گفت من تدبيرى سازم. بيامد بر صورت راهبى ميان سر تراشيده و جامه رهبانان پوشيده، در زير صومعه برصيصا و او را آواز داد. برصيصا جواب نداد و او را عادت چنان بود كه روى از نماز نگردانيدى، اِلاّ به وقت افطار يك ساعت و صوم الوصال داشتى پنج روز و ده روز.
چون ابيض بديد كه او جواب نمى دهد در زير صومعه او به نماز مشغول شد بر وجه نفاق و خداع. چون برصيصا از نماز فارغ شد، فرو نگريد، راهبى را ديد به نماز مشغول شده در زىّ و هيئتى نيكو. چون چنان ديد، تأسف خورد بر آنكه جواب او نداده بود. آواز داد و گفت: يا عبداللّه ! مرا معذور دار كه چون تو آواز دادى، من در نماز بودم. بگو تا چه كارست تو را.
گفت: مرا آرزوست كه با تو به يك جا باشم و با تو عبادت مى كنم تا سيرت تو برگيرم و به تو اقتدا كنم و از علم تو چيزى بياموزم و به دعاى تو رغبت مى كنم و من نيز تو را دعا كنم.