تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣١٠
چون برسيدند، موسى و مصاحبش آنجا كه مجمع هر دو دريا باشد، ماهى كه داشتند فراموش كردند.
موسى عليه السلام بر آن راه برفت تا به خضر عليه السلام رسيد.
عبداللّه عباس گفت آب شكافته شد تا ماهى به گل رسيد. بر گل برفت، اثر رفتن او در گل پيدا شد. موسى بر آن اثر برفت و هر كجا ماهى برفت، خشك به مانند سنگ. عبداللّه عباس روايت كرد از ابى بن كعب كه رسول (صلوات اللّه عليه) گفت: چون به صخره رسيدند، سر بر نهادند و بخفتند. ماهى در زنبيل بجنبيد. موسى خفته بود و جوان بيدار بود. مى نگريد تا ماهى شور بريان كرده از زنبيل بر آمد و در دريا رفت و چندان كه در آب مى رفت، مانند طاقى پيدا شد؛ چنان كه سَرب باشد.
چون موسى عليه السلاماز خواب برخاست، جوان فراموش كرد كه موسى را بگويد. از اينجا برخاستند و برفتند. آن روز و آن شب برفتند تا بر دگر روز چاشتگاه. موسى عليه السلاممانده بود و گرسنه شده، گفت: «آتِنا غَداءَنا» . او را به حديث موسى حديث ماهى و رفتن او در دريا ياد آمد.
قتاده گفت: خداى تعالى ماهى را زنده كرد تا از سفره بيرون آمد و سر به دريا نهاد و در دريا برفت. چنان كه او برفت، آب بيفسرد تا مانند راهى از يخ بر آب پيدا شد تا موسى از آنجا برفت و به خضر رسيد.
كلبى گويد يوشع بن نون وضو مى كرد از آب چشمه اى بود كه آن را عين الحيوة مى گفتند، به هر جانور بى جان رسيدى، زنده شدى. آب از دست يوشع بر ماهى چكيد. ماهى زنده شد و در آب برفت و راهى بكرد تا به زير [بر سرِ]، آب راهى خشك پيدا شد و گفتند ماهى سخت شور بود و از او بهرى خورده بودند و موسى خفته بود. يوشع ماهى بياورد تا در آب بشويد تا شورى آن كمتر شود در چشمه حيوان. چون آب به ماهى رسيد، زنده شد و از دست يوشع به آب اندر شد و راهى بكرد. موسى عليه السلام برخاست و از حرص، صاحب را گفت: برخيز تا برويم كه اين راه ما