تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٧٢
و اين كلام از خداى بشنويم. موسى عليه السلام گفت: بار خدايا! تو عالم ترى به آنچه اينان مى گويند. حق تعالى گفت: روا باشد. بيار ايشان را تا كلام من بشنوند.
موسى عليه السلام بنى اسرائيل را گفت: خداى تعالى دستورى داد كه آن كس كه خواهد از شما با من بيايد و آن شش صد هزار مرد بودند، مردان تمام كه پيران پير و نورسيدگان در آن شمار نبودند. موسى عليه السلام از ايشان هفتاد هزار اختيار كرد. آنگه هفت هزار، آنگه هفتصد، آنگه از ايشان هفتاد و ايشان را بر گرفت و با خود به كوه طور بود. موسى عليه السلامغسل كرد و جامه پاكيزه در پوشيد.
وهب گفت: موسى عليه السلام را در هفتاد حجاب بردند و اين هفتاد مرد را وراى حجاب بداشتند. خداى تعالى وحى كرد به موسى عليه السلام به كلماتى و كلامى كه ذكر آن بيايد بعد از اين. چون ايشان اين بشنيدند و خداى آنچه وحى خواست كرد[ن بر ]موسى عليه السلام، وحى كرد و موسى از حجاب بيرون آمد، گفت ايشان را كلام خداى شنيديد؟ گفتند: كلامى شنيديم و ندانيم تا كلام خداى بود يا نه؟ جز كه چيزى شنيديم و ما را هنوز آن شك حاصل است كه بود واين شك ما زايل نشود، جز كه خداى را به معاينه ببينيم. تو از خداى در خواه تا خود را معاينه به ما نمايد.
موسى عليه السلام گفت: بار خدايا! مى دانى تا اينان چه مى گويند.
چون تعالى گفت: بگو آنچه ايشان مى خواهند. موسى عليه السلام گفت: بار خدايا! بنماى تا به تو نگرم. جواب آمد از قِبَل ربُّ العزّة تو نبينى مرا هرگز و ليكن در كوه نگر، و آن كوهى بود كه از آن بزرگ تر كوه نبود در مَديَن آن را زبير گفتند على قول السُّدّى و او آن بود كه گفت چون خداى تعالى گفت من تجلّى خواهم كرد بر بعضى كوهها، همه سر بر آوردند، مگر كوه زبير كه سر فرو برد و گفت مرا محلّ آن نباشد كه خداى تعالى تجلّى نور خود بر من كند. حق تعالى گفت: به عزّت من كه جز بر تو نيفكنم به تواضعت و اين على طريق التَّمثيل باشد. اگر اين كوه بر جاى خود بماند، تو مرا بينى. آنگه تجلى فرمود.