تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١١٦
او را به زمين فرو برد و به زمين فرو مى شود تا به روز قيامت.
آنگه نمرود بفرمود تا ابراهيم را بگرفتند و در خانه اى باز داشتند. و ايشان ساز آتش پيش گرفتند. حايطى بساختند، چون حظيره اى، و هيزمهاى سخت خشك در آنجا مى افكندند تا هر كس را كه حاجتى بودى يا بيمارى كه اميد داشت كه قضاى حاجت خود و صلاح بيمارى خود به تقرب و تبرك پشته هيزم بياوردند و در آنجا انداخت.
محمد بن اسحاق گفت: يك ماه هيزم جمع مى كردند تا چندان جمع كردند كه از بالاى آن حظيره چون كوهى برفت. آنگه از جوانب، آتش در او نهادند تا در گرفت و سخت تيز شد؛ چنان كه مرغ در هوا نيارست پريدن. آنگه منجنيقى ساختند و بر بالا نهادند و ابراهيم را دست و پاى ببستند و به آنجا نهادند و در آتش انداختند.
در خبر است كه همه اشيا از آن ضجه گرفتند، مگر جن و انس. فرشتگان گفتند: بار خدايا! تو را در زمين يك بنده موحد است؛ تمكين مى كنى تا او را به آتش بسوزند؟ ما را دستورى باشد تا او را نصرت كنيم؟ گفت: برويد و اگر از شما يارى خواهد يارى دهيد و اگر توكل كند، او را به من گذاريد. آن فرشته كه باران را موكل است، آمد و گفت: يا ابراهيم! اگر خواهى تا باران بر اين گمارم تا اين آتش فرو نشاند و تو را هيچ گزند نكند؟ گفت: نخواهم و آن فرشته كه موكل بود بر باد، بيامد و گفت: يا ابراهيم! اگر خواهى باد را گمارم تا اين آتش در عالم پراكنده كند. گفت: نخواهم، و اصناف فرشتگان آمدند هر كسى گفتند از ما يارى خواه. گفت: نخواهم، حسبى اللّه ؛ خداى بس است مرا.
چون او را در پله منجنيق نهادند. گفت:
اللّهم اَنْتَ الواحِدُ في السَّماءِ و اَنا الواحِدُ في الارضِ لَيْسَ في الاَرضِ اَحَدٌ يَعبدك غَيرى حَسبى اللّه و نِعم الوكيل.
ابى كعب گفت: چون ابراهيم عليه السلام را به آتش مى انداختند: لا اِله الاّ اَنت سُبحانَك