تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٨١
بود كه در عهد فرعون كه او كودكان را مى كشت و مردم كودكان را در كوهها و غارها و شكاف سنگها [١] پنهان مى كردند. جبرئيل عليه السلامبيامدى و ايشان را از گوشه پر خود شير دادى. پس آنان كه از پر جبرئيل عليه السلام شير خورده بودند، جبرئيل را بديدندى واين روايت محمد بن جرير الطبرى است و هر كجا آن اسب پاى [٢] بر نهادى، سبز شدى از زمين. او برفت و پاره اى خاك از جاى سنب [٣] برگرفت و گفت: اين اسبى است كه چون به وطى او جاى قدم او از زمين زنده مى شود، ممكن بود كه اين خاك بر جمادى زنند، [٤] زنده شود، آن خاك نگاه مى داشت.
چون بنى اسرائيل آن حُليها در آتش انداختند او بيامد و آن [٥] پاره خاك نيز در آتش انداخت و گفت: گوساله شو كه آن را آوازى بود [٦] گوساله شد آن زر. [٧] آواز گوساله كردن گرفت. ايشان گفتند: اين چيست؟ گفت: «هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ» . و اين روايت ابن جرير است از ابن زيد و اين درست [٨] نيست كه، سامرى [٩] زرگرى استاد بود اين حليها بستد و از آن گوساله ساخت زرين و بياورد آن را و بر گذرگاه باد بنهاد و چنان ساخت كه باد به زير او در شدى به گلو و به دهن او [١٠] به در آمدى، خوار را ماندى و بانگ گوساله را. از آنجا كه مخارق او چنان ساخته بود كه آواز از او برون آمدى، خوار را ماندى. چون آوازى كه از مزمار و يَراع بيرون آيد مختلف بود به اختلاف مخارق. چون آواز از گوساله بيرون آمد، ايشان گفتند: اين چيست؟ آن ملعون گفت: اين خداى شما و خداى موسى است. موسى خداى را اينجا فراموش كرد و او آنجا رفت و براى آن از حيوانات گوساله اختيار كرد كه او