تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٢٢
بگريخت و به كنار دريا آمد و لشكر به دنبال او. او اسب در دريا زد و هلاك شد و ارياط در يمن آمد و آنچه مَلِك حبشه فرموده بود، نجاشى بكرد و قوم را ثلثى بكشت و ثلثى شهر بسوخت و ثلثى مردم را به بردگى ببرد.
مردى از قبيله حِميَر نام او ذوجَدَن در آن نكبت و بلاكه به يمن و اهل يمن رسيد، اين بيتها بگفت:
{۰ دَعيني لا اَبا لك لَم تُطيقيلَحاكِ اللّه ُ قَد أَنزَفتِ ريقي ۰}
اَرياط در يمن مُقام كرد و نجاشى را خبر كرد، آنچه كرده بود. او نامه نوشت كه آنجا مقام كن با لشكرى كه دارى. پس از آن به مدتى ابرهة بن الصباح را با اَرياط كراهتى افتاد. جماعتى از حبشه را باز بُريد و با اَرياط خصومت آغاز كرد و ساز جنگ بساختند. چون برابر يكديگر فرود آمدند، اَبرهه كس فرستاد به ارياط و گفت خصومتى كه هست ماراست با يكديگر و لشكر را گناهى نيست؛ برون آى تا يك بارى با يكديگر بگرديم. اگر تو مرا بكشى لشكر و ولايت تو را مستخلص باشد، و اگر من تو را بكشم، همچنين باشد. بر اين قرار دادند و به روى يكديگر بيرون آمدند و ارياط مردى بود جسيم و وسيم و حربه اى به دست داشت و ابرهه مردى بود كوتاه حقير و دميم و از پس او غلامى از آن او مى آمد، سلاح او برگرفته. يك دو بار بگرديدند. ارياط حربه زد. ابرهه را بر روى او آمد: دهن و بينى او ببريد ـ او را براى اين اَشرَم خواندند ـ و او بيفتاد.
غلام چون ديد كه ابرهه بيوفتاد، حمله اى بر ارياط برد و او را زخم زد و بكشت و لشكر بر ابرهه جمع شد.
اين خبر به نجاشى رسيد. مَلِك حبشه خشم گرفت و نامه اى نوشت به ابرهه و گفت تو را كى دستورى داده است كه با اَرياط قتال كنى و او را بكشى. من لشكرى فرستم كه تو را بگيرند و موى پيشانى تو ببرند و خاك ولايت با شهر خود آرم.
ابرهه نامه برخواند؛ در حال بفرمود تا سرِ او بتراشيدند و موى سر جمع كرد و بفرمود تا پاره اى خاك از زمينى برگرفت و در انبانى كرد و هر دو پيش نجاشى