تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٨٢
زمين فلسطين بغور شام و بدوى بودند و چهارپاى داشتند و يوسف عليه السلام منتظر مى بود مَقدم ايشان را. ايشان چيزكى بساختند كه آلت شبانان باشد از ماستينه و وطرب [تَرف] و گليمى چند و پاره پشم رنگ كرده برگرفتند و روى به جانب مصر نهادند.
گفتند برادران در پيش او شدند. يوسف عليه السلام ايشان را بشناخت و آنان او را نشناختند. و عبداللّه عباس گفت: ميان آنكه ايشان يوسف را به چاه انداختند تا اين روز كه پيش يوسف رفتند به مصر، چهل سال بود. براى آن باز نشناختند او را، و گفتند براى آن او را باز نشناختند كه او را طفل رها كردند و چونش بديدند، پادشاه مصر ديدند بر سرير ملك، بر مرتبه پادشاهى نشسته و جامهاى گرانمايه پوشيده و تاج زر مرصع از انواع جواهر بر سر نهاده و طوقى زرين در گردن كرده... . [١]
چون يوسف در ايشان نگريد و با ايشان سخن گفت و ايشان به زبان عبرانى با او سخن گفتند، يوسف عليه السلام چنان نمود كه شما را نمى شناسم. گفت: شما چه مردمانيد؟ گفتند ما جماعت شبانانيم. ولايت ما را قحط رسيده است و ما آمده ايم تا ما را طعامى فروشى. يوسف گفت: مبادا تا شما جاسوس باشيد؛ آمده ايد تا ملك من بنگريد و عَورات ولايت من نشان كنيد. گفتند لا و اللّه كه ما جاسوس نه ايم و ليكن ما برادرانيم و ما را پدرى پير هست، پيغامبرى از پيغامبر خداى، او را يعقوب گويند. و گفت: شما چند برادر بوديد؟ گفتند: ما دوازده برادر بوديم. گفت: اكنون چنديد؟ گفتند: ما يازده مانده ايم. گفت: آن يكى كجا رفت؟ گفتند روزى با ما به بيابان آمد، آنجا هلاك شد. گفت: آن ديگر كجاست؟ گفتند: پدر ما آن برادر را از ما دوستر داشتى، چون او غايب شد از پدر، اين برادر را از چشم فرو نگذارد؛ براى آنكه برادر او بود از مادر. گفت: كيست گواهى شما كه چنين است كه شما