تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٢٠
موسى را دعا كرد و قوم خود را نفرين. او را گفتند: يا بلعم! اين چيست كه مى گويى؟ ما تو را به اين آورديم تا ما را لعنت كنى و موسى را دعا؟ گفت: من نخواستم تا چنين گويم. قصد من خلاف اين بود وليكن به زبانم چنين رفت كه شنيديد. اين كار خدايى است و خداى را غلبه نتوان كرد بر كارش.
حق تعالى فرمان داد تا زبانش از دهن بيرون افتاد و بر سينه افتاد. گفت: من نگفتم كه دين و دنيا از من بشود؟ اكنون رفت و هيچ چاره نماند، مگر مكر و حيلت. گفتند: چه حيلت سازيم؟ گفت: زنان را بياراييد و متاعها و چيزها به ايشان دهيد تا به لشگر گاه موسى بروند و خويشتن را بر ايشان عرضه كنند و اگر مراودت كند، ايشان را منع نكنند؛ چه اگر يك تن از ايشان زنا كند، ايشان را نصرت و ظفر نباشد.
ايشان همچنين كردند و زنان را بياراستند و متاعها در دست ايشان دادند و اين وصايت كردند و آنجا فرستادند. چون زنان آنجا رفتند، زنى بجمال نام او گتى بنت صور، به مردى بگذشت از بزرگان بنى اسرائيل، نام او زمرى بن سلوم و او پسر سبط شمعون بن يعقوب بود. او را بديد، از جمال او متعجّب بماند. او را استدعا كرد. او اجابت كرد و دست آن زن گرفت و آورد تا پيش موسى عليه السلام و گفت: يا موسى! دانم تا خواهى گفتن اين زن به اين جمال بر ما حرام است. گفت: اى، واللّه ! حرام است و دست بدار از او. گفت: لا، واللّه كه هرگز فرمان تو نبرم در اين باب و دست او گرفت و او را به خيمه خود برد و با او خلوت كرد و همچنين ديگر مردان، با ديگر زنان كنعانيان خلوت ساختند و زنا كردند.
خداى تعالى طاعون فرستاد بر ايشان، و مردى بود بر ايشان در لشكر موسى نام او فيحاص بن العيزار بن هارون. او مردى بود قوى و با شوكت و قوّت، و اسفهسالار لشكر موسى بود و در اين وقت كه زمرى اين سخن گفت موسى را، او غايب بود. چون باز آمد، آن طاعون ديد در بنى اسرائيل افتاده. گفت: چه رسيده اينان را و چه كردند اينان؟ قصه به او بگفتند، او بيامد و حربه برداشت و آمد و حربه او از جمله