تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٢٠
مرده چگونه زنده كنى؟ خداى تعالى گفت: «أَ وَ لَمْ تُو?مِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» و لكن تا دلم ساكن شود. اگر پس ازين مرا با كسى مناظره باشد و مرا گويد تو ديده اى معاينه كه خداى تو مرده زنده كرده است. من به طمانينه بتوانم گفتن كه آرى و دلم به آن ساكن باشد.
بعضى دگر گفتند نمرود او را گفت: اگر خداى تو مرده زنده نكند چنان كه تو گفتى و دعوى كردى، من تو را بكشم. او از خداى درخواست احياى موتى. خداى او را گفت: «أَ وَ لَم تُؤْمِنْ» ؟ گفت: «بَلى وَلكِنْ» تا دلم ساكن شود از خوف قتل.
عبداللّه عباس و سعيد بن جبير و سدى گفتند: سبب آن بود كه خداى تعالى چون خواست ابراهيم را به خليل خود گيرد، ملك الموت را فرستاد به او تا او را بشارت دهد به خُلّت. ملك الموت بيامد و در سراى ابراهيم شد و ابراهيم حاضر نبود و او مردى غيور بود. چون ابراهيم باز آمد، مردى را ديد در سراى خود. آهنگ او كرد و او را گفت: تو از كجا درين سرا آمده اى بى دستورى خداوند سراى؟ ملك الموت گفت: مرا خداوند اين سراى فرستاد اينجا. او بدانست كه ملك الموت است. گفت: تو ملك الموتى؟ گفت: آرى. گفت: براى چه آمده اى؟ گفت: آمده ام تا تو را بشارت دهم به خُلَّت كه خداى تعالى تو را به دوست خواهد گرفت. ابراهيم گفت: كى؟ گفت: آنگه كه تو دعا كنى به دعاى تو مرده زنده كند. ابراهيم عليه السلام مدتى صبر كرد. آنگه خواست تا بداند كه وقت آن وعده رسيده. گفت: «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُو?مِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» بالخلة. و لكن تا دلم بيارامد و ساكن شود به آنكه تو مرا خليل خود گرفتى.
بعضى دگر گفتند: خداى تعالى وحى كرد به ابراهيم كه من در زمين دوستى خواهم گرفتن. ابراهيم عليه السلام گفت: بار خدايا! آن دوست تو را علامت چه باشد؟ گفت: آنكه بر دست او احياى موتى كنم.
چون مدتى بر آمد، ابراهيم عليه السلام خواست تا بداند كه او آن خليل هست يا نه.