تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥١٦
ديگر باره جنگ كردند. هم ظفر مسلمانان را بود. آنگه صلح كردند و عهد بر آن كه با يكديگر غدر نكنند. كافران غدر كردند [و] مسلمان را ضعيف ساختند. آنگه خندقى بكندند و مردم را در آن مى انداختند.
عكرمه گفت: قومى بودند از نَبَط. كلبى گفت: ترسايان نجران بودند. ايشان را پادشاهى بود، مردم را بگرفت و با ترسايى دعوت كرد و بفرمود تا هفت خندق بكندند: طول هر يك چهل ذرع و عرض دوازده ذرع. آنگه هيمه و نفط در او افكندند و آتشى عظيم برافروختند. هر كه قبول نكرد، او را در آنجا انداخت. ابتدا به مردى كرد، نام او عمرو بن زيد. ازو پرسيد كه تو را توحيد كه آموخت. او راه نمود به استادى. پادشاه بفرمود تا بُتى زرّين بياراستند و موكّلان را بر مردم گماشت و گفت آواز مزامير بشنوند و اين بت را سجده كنند و هر كه نكند، او را به آتش افكنند. اما ترسايان آواز بشنيدند، سجده كردند و اما مؤمنان بت را سجده نكردند. موكّلان ايشان را در آتش افكندند، فهم اصحاب الاخدود.
مُقاتل گفت: اصحاب اخدود سه بودند: يكى به نجران يَمن، يكى به شام و يكى به پارس. آنكه به شام بود، انطياخوش را بود و آنكه به پارس بود، بُخت نَصّر را بود و آنكه در عرب بود، يوسف بن ذى نواس را بود و هو يوسف بن ذى نواس بن شراحيل بن تُبّع الحميرى.
و خداى درين معنى [اُخدود] قرآن فرستاد و سبب آن بود كه دو مرد مؤمن بودند كه انجيل دانستندى و خواندى. از اين دو مرد، يكى به مزدورى رفت، آنجا كار مى كرد و انجيل مى خواند و نورى عظيم ازو مى تافت و اين پيش از بعثت رسول صلى الله عليه و آلهما بود. چون دختر [اين] كار خداى آن چنان ديد، پدر را خبر داد؛ پدر بديد او را، شگفت آمد و مرد را از حقيقت حال پرسيد و سوگند داد. او گفت: من به عيسى ايمان دارم و اين كه مى خوانم، انجيل است، كتاب او، و اين نور از بركت آن است. آن مرد نيز ايمان آورد با هشتاد و هفت كس از اهل بيت او. يوسف بن ذى نُواس احوال