تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٩٩
چون در پيش يوسف شدند، پدر و مادر را با خود گرفت و گفت: داخل شويد به شهر. [١]
يوسف عليه السلام بر سرير ملك بنشست و پدر را و خاله را با خود بر سرير بنشاند راست. چون ايشان بر سرير بنشستند و گفتند سرير به ميدان برده بودند و جمله اهل مصر از مردان و زنان حاضر بودند الى ما شاء اللّه . چون ايشان بر سرير بنشستند، جمله زنان و مردان اهل مصر در پيش ايشان به سجده آمدند و برادران در پيش سرير او بر پاى ايستاده بودند، به سجده شد. پدر و مادر چون چنان ديدند، ايشان نيز به سجده افتادند. يوسف عليه السلام گفت: اين تأويل آن خواب است كه من ديدم پيش از اين خداى تعالى درست كرد.
يعقوب عليه السلام گفت: اى يوسف! اينان كه اند كه تو را سجده كردند. گفت: اينان همه بندگان و پرستاران من اند. همه را بخريده ام به طعام در ايام قحط امروز از كرامت ديدار تو همه را آزاد كردم. [٢]
يوسف عليه السلام عند آن حال گفت پدر را اين تأويل آن خواب است كه من پيش از آن ديدم. خداى (عزوجل) آن را درست كرد و با من احسان كرد، چون مرا از زندان بيرون آورد.
در خبر است كه چون يعقوب را با يوسف ملاقات افتاد. گفت: يا يوسف بگو برادران با تو چه كردند؟ گفت پدر را از من چه پرسى كه با من برادران چه كردند از من آن بپرس كه خداى با من چه كرد؟ گفت: چه كرد؟ گفت: با من نكويى كرد؛ چون مرا از زندان بيرون آورد و شما را از بيابان به نزديك من آورد، بعد از آنكه شيطان ميان من و برادرانم وحشت و فرقت افكند و دوستى تباه كرد.
* * *