تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٨
با آدم گفت. اول حوا تناول كرد. خداى تعالى آدم را گفت: چرا خوردى؟ [١] گفت: ابليس گفت مرا. آدم را گفت: اما شما را به زمين فرستم و بعضى دشمن بعضى باشيد. شيطان دشمن شما باشد و شما دشمن او و مار دشمن شما باشد و شما نيز دشمن او. تا هريكى از اينان چو از صاحبش فرصتى يابد، به جانش گزند كند. حوا را گفت: چنان كه درخت را خون آلود كردى، هر ماهت خون آلود كنم و مار را گفت: پايهايت بستانم و پرهات، تا بر شكم روى و هر كه تو را بيند بايد تا بر تو دست يابد، سرت بكوبد. ابليس را گفت: تو از آنجا برو ملعون و مدحور، و آدم را گفت: به زمين رو. پس از آنكه در بهشت روزى مى خوردى هنيئاً مريئاً [رغدا]. اكنون در زمين جز به كدّ و رنج نخورى. چون آدم به زمين آمد، او را گرسنه شد. از خويشتن حالتى يافت كه پيش از آن نيافته بود. گفت: بار خدايا، مرا حالتى است كه از آن عبارت نمى دانم كرد. جبرئيل آمد و گفت: اين درد را نام جوع است و دواى او را طعام است. تو گرسنه اى و به طعام سير شوى. گفت: از كجا آرم؟ گفت: من تو را از بهشت آنچه سبب و آفت و اخراج تو بود از آن، و آن گندم است آورده ام و گندم در پيش او بنهاد تا راحتت از آنجا بود كه رنجت بود. خواست تا آن گندم بخورد، جبرئيل عليه السلام گفت: اين همچنين كه بينى، خوردنى نيست. اين مى بايد كشتن تا خداى بركت كند در اين. گفت: كشتن چه باشد؟ گفت: منت بياموزم. گفت: اين به آلت توانى كردن. گفت: آلت از كجا بياورم؟ گفت: منت بياموزم آلت كردن. آنگه او را آهن آورد و چوب و آتش و آهنگرى و درود گرى بياموخت تا او را آلت برزگرى بساخت. چون آلت تمام كرده بود، گفت: اين گندم بر زمين بفشان و زمين بر شيوان و دانه به خاك بپوش. همچنان كرد. چون [اين] فراخ زمين را بكشت، به آن فراخ شد. اين رسته بود. چون