تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١١٠
آنگاه آن سراشكان در ايشان افتادند و گوشت و خون ايشان بخوردند از آدميان و چهارپايان، الاّ استخوان نماند و نمرود هم چونين [١] در ايشان مى نگريد [٢] و ايشان او را تعرض نرسانيدند. ابراهيم گفت: ايمان آرى؟ گفت: نه. خداى تعالى بفرمود سراشكى را تا لب زيرين او بكشت، او بخاريد. لبهاى او چندانى بيا ماهيد كه از دهن او باز افتاد. آنگه سراشك در بينى او رفت و به دماغ او رسيد و از دماغ او مى خورد تا آنگاه كه بزرگ شد، چندِ موشى. او آن ساعت [٣] ساكن شدى كه چيزى [٤] سنگى بر سر او مى زدى و هر كس كه خواستى كه او بر كرامتى كند، دستها بر هم نهادى و بر سر او زدى. [٥] خداى تعالى او را در اين عذاب چهارصد سال بداشت؛ چنان كه چهارصد سالش در ملك داشته بود. آنگه هلاك شد و با عذاب خداى رفت. [٦]
علما خلاف كردند [٧] در مولد ابراهيم عليه السلام. بعضى گفتند مولد او به سوس بود از زمين اهواز، و بعضى گفتند به زمين بابل بود، به دهى كه آن را كُوثى گويند، و بعضى گفتند به حدود كسكر بود، و بعضى گفتند به زمينى كه نمرود پادشاه بود.
و بعضى دگر گفتند نجران [٨] بود و پدرش با زمين بابل بود.
و عامه علما بر آن اند كه ابراهيم عليه السلامدر روزگار نمرود بن كنعان زاد و از ميان مولد او و طوفان نوح هزار سال بود و از مولد او تا به خلق آدم سه هزار سال بود سيصد و سى و هفت سال؛ و نمرود از فرزندان سام بن نوح بود و هو نمرود بن كنعان بن سنجارين كوش بن سام بن نوح؛ و گفته اند بر همه زمين مالك شد.
و در خبر است كه چهار كس بر همه زمين مالك شدند دو مؤمن و دو كافر. امّا دو