تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٩٢
سليمان عليه السلام قفص پيش خواست و آن مرغ را گفت: چرا بانگ نمى كنى؟ مرغك گفت: يا رسول اللّه ! مرغكى بود هرگز دام و دانه صياد ناديده، صيادى بيامد و بر گذر من دامى بگسترد و چند دانه اى در آن دام فشاند. من چشم حرص باز كردم دانه بديدم، چشم عبرت باز نكردم تا دام ديدمى، به طمع دانه در دام شدم، به دانه نارسيده در دام افتادم. پاى به دام بسته شد و دانه به دست نيامد.
۰ پروانه ز بهر نور در نار افتادچون مرغ به طمع دانه در دام آيد ۰
صياد مرا بگرفت، از جفت و بچه جدا كرد. اين مرد را بخريد، در زندان قفص بازداشت. من از سر درد فرقت ناليدن گرفتم. او از سر شهوت و غفلت سماع مى كرد و از درد من بى خبر:
۰ از درد دل محب حبيب آگه نيستمى نالد بيمار و طبيب آگه نيست ۰
آن مرغك بيامد مرا گفت: اى بيچاره! مگر ندانى كه سبب حبس تو اين ناله تو است. من عهد كردم كه تا درين زندان باشم، ننالم. مرد قفص پيش خواست و درش بگشاد و مرغ را رها كرد و گفت: من اين را براى آواز داشتم. چون بانگ نخواهد كرد، من او را چه خواهم كرد. [١]