تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٢١
بود، از آنجا مى آمد بر چهارپاى نشسته و پاره اى [١] انگور و انجير در سله اى نهاده و پاره اى شير و عصير در جاى كرده. بر بعضى دهها بگذشت كه خداى تعالى [٢] اهل آن را هلاك كرده بود و ديه [٣] بيران شده، بر سبيل تعجب گفت: «أَنّى يُحْيِي هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها» . [٤]
خداى تعالى فرمان داد تا از خر بيفتاد و بمرد و خر از دگر جانب بيفتاد و بمرد. صد سال مرده در آن بيابان افكنده بودند و آن طعام و شراب نهاده [٥] بود بر جاى [٦] خود كه هيچ گونه [٧] متغير نشده بود.
چون صد سال برآمد، خداى تعالى او را زنده كرد. جبرئيل آمد و گفت: يا عُزير! چند گاه است تا تو اينجايى؟ گفت: روزى يا پاره اى [٨] از روزى. جبرئيل [٩] گفت: نه چنين است؛ صد سال است كه تو اينجايى.
اكنون از روى عبرت به طعام و شرابت [١٠] نگر كه هيچ متغير نشده است و از روى تصديق اين [١١] حديث و مدت مقام تو اينجا در خر نگر كه استخوانهاش، [١٢] چگونه پوسيده شده است تا خداى تعالى او را پيش تو زنده كند. و خداى چهارپاى [١٣] او را زنده كرد تا او بر نشست و آنچه داشت، برگرفت [١٤] و با دِهْ آمد و با برادر پنجاه سال ديگر بماند. بدان گه به يك [١٥] روز با پيش خداى شدند.