تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٨٧
صالح گفت: خداى مى گويد كه كشنده ناقه امسال از مادر بزايد. ايشان گفتند كه هر كودك نرينه كه ما را آيد، او را بكشيم. ده كس را، زنان آبستن بودند. هر ده پسران آوردند نُه پسر خود را بكشتند. دهمين سالف بود كه پدر قُدار بود كه ناقه را او كشت. او فرزند را نبكشت. چون روزگار بر آمد و آن غلام بزرگ شد. هر گه اين مردمان او را ديدندى گفتند نه، اگر فرزندان ما زنده بودندى، چندان بودندى كه اين غلام هست. بر آن پشيمان شدند و تأسف خوردند و آن بر صالح به حقدى كردند. آنگه گفتند ما را تدبير آن بايد كردن كه صالح را بكشيم و صالح عليه السلام در ميان ايشان نبودى. او را مسجدى بود، آن را مسجد صالح خواندند آنجا بودى و بر ره آن مسجد غارى بود، ايشان را بينداختند، با خود و گفتند ما را چنان بايد نمود كه ما به سفر مى رويم و در اين غار يك هفته متوارى بودن. آن گاه يك شب بيرون آمدن و صالح را كشتن كه كس بر ما گمان نبرد، پندارند كه ما به سفريم. بيامدند و در آن غار متوارى شدند. چون شب در آمد ،خداى تعالى آن غار بر ايشان فرود آورد و ايشان در آنجا پست شدند. جماعتى كه بر سر ايشان مطلع بودند بيامدند تا حال ايشان بنگرند. ايشان را ديدند در زير سنگ پست شده، با شهر آمدند و گفتند: اى قوم! بس نبود كه صالح فرزندان ما را بكشت و ما به قول او ايشان را بكشتيم تا اكنون مردان ما را بكشت. اهل شهر مجتمع شدند بر كشتن ناقه.
محمد بن اسحاق گفت: اين تدبير پس از آن كردند كه ناقه را كشته بودند و صالح ايشان را وعده عذاب داده بود. گفتند صالح را بكشيم اگر درين وعده راست مى گويد، ما او را كشته باشيم به عوض خود و اگر دروغ مى گويد از بلاى او برهيم به شب. بر ره صالح كمين كردند تا او را بكشند. فرشتگان فرود آمدند و ايشان را به سنگ بكشتند. قوم، صالح را گفتند: تو كشتى ايشان را؟ گفت: ايشان خواستند تا مرا كشند؛ خداى ايشان را كشت. و قوم صالح، صالح را حمايت كردند و گفتند رها كنيد اين مرد را كه او گفته است كه از پس سه روز عذاب خواهد آمدن. اگر راست