تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٧٦
و چون به در سراى ملك [رسيد] بر در سراى ملك بايستاد و گفت:. حَسْبِى رَبِّى مِنْ دُنياى وَحَسْبِى رَبِّى مِنْ خَلْقِه عَزّ جارُهُ وَجَلَّ ثَناؤُهُ وَلا اِلهَ غَيْرُهُ.
چون در پيش ملك رفت گفت: اَللّهُمَّ اِنّى أَسْئَلُكَ بِخَيْرِه مِنْ خَيرِكَ وَاَعُوذُ بِكَ مِن شَرِّه وَشرِّ غَيْرِه. چون در پيش ملك رفت و چشمش بر ملك افتاد، ملك را سلام كرد و او را تحيت كرد به زبان عرب. ملك او را گفت اين چه زبان است؟ گفت زبان عم اسماعيل. آنگه در ميان زبان بگردانيد و او را به عبرانى دعايى گفت. ملك گفت: اين چه زبان است؟ گفت: زبان پدران من است.
وهب منبه گفت: ملك هفتاد زبان مى دانست به هر زبان كه با يوسف سخن گفت، يوسف جواب داد و به آن لغت سخن گفت و ملك تعجب كرد و يوسف را آن روز سى سال بود. ملك در جمال او نگريد و حداثت سن او و غزارت علم او، با نديمان نگريد و گفت آن است آن كه تأويل خواب من گفت و كس ندانست.
آنگه گفت: يا يوسف من مى خواهم تا تأويل اين خواب از زبان تو بشنوم. يوسف عليه السلام گفت: به اول خواب تو به تفصيل بگويم كه تو چگونه ديدى و چه ديدى؟ گفت: روا باشد. اى ملك كه تو هفت گاو ديدى فربه نيكو سپيد روشن روى كه رود نيل بشكافت و ايشان آنجا برآمدند، پستان ها پرشير و تو در ايشان مى نگريدى و از حسن ايشان متعجب مى بودى كه نگاه كردى آن نيل به زمين فرو شد و زمين پديد و از ميان گل و حماى او هفت گاو برآمد لاغر و كرد كن موى، خاك رنگ، شكمها با پس شده بى پستان و بى شير دندان و پنجه داشتند، چون دست و پنجه سگان و خرطومها داشتند، چون خرطوم سباع با آن گاوان ديگر آميخته شدند و ايشان را بدريدند و بخوردند و استخوان ها ايشان بشكستند و مغز استخوان ها ايشان بمكيدند و تو در آن مى نگريدى و متعجب بودى. از آن پس هفت خوشه گندم از زمين برآمد سبز، و هفت ديگر سياه و خشك هر يك جايى، تو به تعجب با خود مى گفتى كه اين خوشها گندم عجب است در يك جاى رُسته، هفت