تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٥٠
گرگ او را چگونه بخورد و ما ده مرد با اوييم و شمعون با ماست ـ كه او مردى بود كه اگر خشم گرفتى، نعره زدى، هيچ چيز نبودى از حيوانات كه او آواز او بشنيدى، الاّ بيفتادى و اگر آبستن بودى، بچه بيفكندى ـ و يهودا در ميان ماست و او چون خشم گيرد، شير را از هم بدرد.
يعقوب چون از ايشان اين سخن بشنيد، ساكن شد. يوسف بيامد و پيش پدر بايستاد و گفت: اى پدر! مرا با برادران بفرست. يعقوب گفت: تو را مى بايد؟ گفت: آرى.
[گفت] دستورى دادم. چون دگر روز بود، يوسف عليه السلام جامه در پوشيد و كمر بست و قضيب به دست گرفت و بيرون شد با برادران. يعقوب عليه السلام سَلّه بگرفت و آن سبدى بود كه ابراهيم عليه السلام زاد اسحاق در آنجا نهادى و براى يوسف چند گونه طعام در آنجا نهاد و فرزندان را وصايت خير كرد به يوسف و گفت: اى فرزندان من! اين پسرك من امانت است نزد شما. از خداى بترسيد و درو هيچ جنايت مكنيد. به خداى بر شما كه اگر گرسنه شود، طعامش دهيد و اگر آب خواهد، آبش دهيد و برو شفقت و مهربانى كنيد و او را رها نكنيد و از چشم فرو نگذاريد و در رفتن بر او رنج ننهيد. گفتند كه او ما را برادر است و ما را به او شفقت برادرى است و يكى از ماست؛ بل مفضل است بر ما براى دوستى تو.
يعقوب عليه السلام با ايشان پاره اى راه به صحرا بيرون رفت و ايشان را به خداى سپرد و يوسف را دربر گرفت و بوسه بر چشم او داد و گفت تو را به خدا و برادران سپردم و عهد و وثيقه كردم، با آنكه ترسم كه تو را ضايع كنند و برگردانند. [١] ايشان او را به صحرا بردند تا پدر با ايشان بود و بر چشم پدر بودند، او را بر دوش گرفته بودند و اكرام مى كردند. چون پاره اى راه برفتند و او را بيابان فرو بردند و از پدر دور شدند و