تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٣٨
مى گويى؟ گفت اينكه شنيدى. رنگ روى فرعون بگرديد و از آن حديث بترسيد. گفت در آريد اينان را تا چه كس اند و چه مى گويند. ايشان رسالت خداى تعالى بگذاردند.فرعون در نگريد، موسى را بشناخت؛ چه بركنار او بزرگ شده بود و روى به او كرد و گفت: نه تو آنى كه ما تو را پروريديم و تو كودك بودى [و] خرد؟ [١]
آنگه روى در او نهاد و وى را ملامت كرد و گفت اين حق نعمت من است و جزاى تربيت من كه مردى از آن ما بكشتى و بگريختى و اكنون بر سر ما آمده اى كه من پيغامبرم؟ موسى عليه السلام از كشتن آن قبطى عذر خواست، گفت: من از جمله آنان بودم كه ندانستم كه آن وكزه بر مقتل خواهد آمد و مرد از آن بميرد. [٢]
موسى گفت: حديث تربيت كه گفتى، اگر بنى اسرائيل را نكشتى مادر و پدرم مرا بپروردندى. چه نعمت باشد تو را به اين بر من، خود رها بايست كردن تا ايشان مرا بپروردندى و ايشان را اخافت نبايست كردن، تا ايشان را خوف و ضرورت حمل كرد بر آنكه مرا در تابوت به آب بايست انداختن تا تو مرا برگيرى و بپرورى.
و بعضى دگر گفتند مراد به تذكير جنايت است. گفت: نعمت ياد مى كنى و جنايت فراموش مى كنى به تعبيد بنى اسرائيل و گفته اند معنى آن است كه مرا بپروردى و قوم مرا اسير و بنده كردى و هر كه قومش را ذليل كند، او ذليل شود. پس اين چه نعمت باشد اينكه تو با اينان كردى آن را حَبط كرد.
چون موسى اين بگفت، فرعون گفت: خداى جهانيان چه باشد كه تو دعوى مى كنى كه من رسول او ام؟ موسى گفت: خداى آسمانها و زمين است [و] آنچه در ميان آن است، اگر شما يقين دانيد. فرعون اين را جواب نداشت، بر سبيل تعجب و تعلل گفت آنان را كه پيرامن آن بودند نمى شنويد كه اين مرد چه مى گويد؟ عبداللّه عباس گفت: اين جماعتى بودند از اشراف قوم او، پانصد مرد كه از خواص او بودند.