تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٢٨
در شهر آن را به حصار داد.
چون ماه هفتم در آمد، يوشع بفرمود تا لشكر تعبيه كردند و سروها داشتند به جاى بوق بفرمود تا به يك بار بدميد و لشكر آواز نعره بلند كردند. ديوار شهرستان بيوفتاد و بنى اسرائيل در شهر شدند و با جباران قتال كردند و ايشان را منهزم و مقهور بكردند و بكشتند.
در خبر مى آيد كه چند مرد از بنى اسرائيل بر يك مرد جمع شدندى تا سر از تن او جدا كنند. به چند ساعت آن روز توانستندى كردن از عظم خلق ايشان، و اين كارزار روز آدينه بود، نماز شام به تنگ برسيد و آفتاب فرو خواست شدن. به يك روايت، و به يك روايت فرو شد، يوشع نگاه كرد بعضى ازيشان مانده بودند و انديشه كرد كه اگر شب درآيد، كشتن ايشان فوت شود، خداى را دعا كرد و گفت: بارخدايا! آفتاب بازآر براى من. چون آفتاب باز آمد، گفت: اى آفتاب! تو در طاعت خداى و من در طاعت خداام. توقف كن براى من تا اين دشمنان خداى را دمار بر آريم. آفتاب باز آمد. در جاى خود بايستاد و هيچ سير نكرد تايك ساعت برفت و بنى اسرائيل و يوشع آن بقيه كافران را بكشتند. آنگه آفتاب فرو شد. [١]
چون يوشع بن نون آن جباران را بكشت و زمين ازيشان پاك كرد، كس فرستاد به پادشاه ارمانيان و آن پنج پادشاه بودند. همه به طاعت پيش او آمدند. و يك روايت آن است كه ايشان مجتمع شدند و به خصومت يوشع بيرون آمدند. يوشع عليه السلام لشكر بنى اسرائيل را به قتال ايشان فرستاد و ايشان را بكشت و بعض را با شِعب كوهى بختند [پيختند] خداى تعالى تگرگى با سنگها آميخته بر ايشان فرستاد و ايشان را هلاك كرد و آن پنج پادشاه گرفتار شدند. يوشع بفرمود تا ايشان را بياويختند در شهر شامها كس فرستاد و ملوك ايشان را دعوت كرد. هر كه به طاعت آمد و ايمان آورد،