تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٥٨
جمع كنند تا كار موسى بنگرند. اگر سحر است و جادو، جوابش بدهند به سحرى كه آن را غالب باشد و اگر سحر نيست و او صادق است، رأى در حقّ او بزنند. گفتند: رأى آن است كه كودكان را بفرستى به ديهى كه در آنجا جاودان بودند تا جادويى بياموزند و آن ديه را عرما خواندند، هفتاد و دو كودك را اختيار كردند. هفتاد از بنى اسرائيل و دو از قبط و با موسى وعده بكردند و مهلتى بخواستند و موسى عليه السلاممهلت بداد. آن كودكان آنجا رفتند و مدتها سحر آموختند تا ساحران تمام شدند، ايشان را با پيش فرعون فرستادند و گفتند ما اينان را سحر آموختيم كه ساحران عالم را غلبه كنند از هر سحرى كه در زمين باشد، الاّ كه كار سماوى باشد كه اينان طاقت آن ندارند.
و قولى ديگر آن است كه فرعون كس فرستاد در اقطار جهان تا هر كجا ساحرى بود، او را بياوردند. چون پيش فرعون آمدند. قصه موسى و عصا با ايشان بگفت. ايشان گفتند اگر اين مرد ساحر است، ممكن نيست كه ما را غلبه تواند كرد و ما او را غالب باشيم، و اگر جادو نيست و كار او سماوى است، ما به او هيچ نتوانيم كرد. جادوان پيش فرعون آمدند.
مفسران در عدد سحره خلاف كردند. مقاتل گفت: هفتاد و دو مرد بودند: هفتاد اسرائيلى و دو قبطى. كلبى گفت هفتاد مرد بودند بيرون از دو رئيس كه ايشان را بودند كه ايشان دو مردِ استاد زيرك بودند و در دهى مسكن داشتند كه آن را نينوى گفتند چون مرد فرعون آمد و ايشان را خواند ايشان بيامدند. عطا گفت ايشان برخاستند و به سر گور پدر خود شدند و آواز دادند و گفتند اى پدران ما! فرعون ملك قبط، كس فرستاده است ما را مى خواند و مى گويد مردى آمده است، عصايى دارد كه هيچ سنگى و آهنى و چوبى رها نمى كند، الاّ فرو مى برد. ما پيش او رويم يا نرويم؟ از آن گور آواز مى آمد كه برويد و جهد كنيد تا او را خفته يابيد. آنگه عصاى او بدزديد. اگر ساحر است، عصا به دست شما افتد و او از كار بماند كه ساحر خفته