تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٤٨
گفتند برادران يوسف و برادرش بنيامين، دوست تر است از ما به نزديك پدر ما، و ما جماعتى ايم، ده كس بودند؛ پدر ما در ضلالى است روشن، و مراد به ضلال ذهاب است و راى از ره صواب و راى و تدبير و ضلال از دين نخواستند، و گفت مراد ايشان به ضلال فرط محبت يعقوب بود به يوسف.
آنگه يك به يك بنشستند و راى زدند و تدبير كردند و گفتند چاره آن است كه چاره اى كنيم كه او را از پدر دور كنيم. يكى گفت از ايشان: يوسف را بكشيد و يا در زمينى افكنيد دور كه روى پدر، شما را صافى خالى و مستخلص شود. خلاف كردند در آنكه اين گوينده كه بود. بعضى گفتند شمعون. كعب گفت: دان بود كه اين گفت. و آن كه از پس او يعنى از پس كشتن او گروهى نيكيايشى صالح تايب. [١] كار ميان شما و پدر سره شود، چون او را بكشتيد.
يكى از ايشان گفت و بيشتر مفسران بر آن اند كه اين گوينده روبيل بود و او پسر خاله يوسف بود و در حق يوسف نيكو رأى بود و برادر مهين بود و برادر آن در حكم او بودند. گفت يوسف را مكشيد كه كشتن برادر عظيم باشد؛ او را در چاه افكنيد، اگر لابد اين بخواهى كردن. [٢]
* * *
آنگه گفتند به هر حيلتى بايد كه ميان او و پدر جدايى كنيم. آنگه گفتند: او را از پدر ببايد خواستن تا با ما به چراگاه آيد. دگر باره گفتند: پدر ما را بر او استوار ندارد و او را به ما ندهد. تدبير آن است كه او را بگوييم اول بيامدند به پيش او و با يكديگر كشتى گرفتند و انواع بازى ها از جستن و سنگ بازى و صلاح دستى كردند. او گفت هر روز به چرگاه چنين كنيد؟ گفتند از اين بيشتر و خوش تر. اگر دل تو خواهد تا ما