تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٤٠
دريا بيامد. چون او را به كنار كشتى آوردند، سر برداشت و دهن باز كرد. گفتند: اِنْ كانَ وَلابُدّ است كه اين مرد صالح را به دريا مى بايد انداخت، به دهن ماهى نه اندازيم. او را از آن جانب به دگر جاى بردند. دگر باره ماهى بيامد و دهن باز كرد تا به هر جانبش كه بگردانيدند، گفتند مگر در زير اين سرّى هست او را، بينداخت و ماهى او را فرو برد.
در شكم سه ماهى محبوس گشت و خداى تعالى شكم آن ماهيان بر او [چون ]آبگينه كرد تا آن ماهى هفت دريا بگرديد و او عجايب هفت دريا بديد. چون او را به قعر دريا رسانيد، تسبيح اهل دريا بشنيد. او نيز موافقت كرد، گفت: «لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ» و اين قصه به تمامى در جاى خود بيايد، ان شاء اللّه .
و او چهل شبانه روز در شكم ماهى بماند. چون مدت بگذشت، خداى تعالى ماهى را فرمود تا او را به صحرا برانداخت... .
آنگه خداى تعالى درخت كدو را برويانيد تا زود برآمد و سايه افكند و از آنجاست كه درخت كدو سريع النبات باشد. او در سايه آن درخت مى بود و خداى تعالى بز كوهى را فرستاد تا او را شير مى داد. چون روزى چند برآمد، درخت كدو آب نيافت، خشك شد. يونس دلتنگ شد. خداى تعالى وحى كرد به او كه براى درخت كدو كه خشك شد، دلتنگ شدى؟ از براى صد هزار مرد و زيادت كه هلاك شدندى، دلتنگ نمى شدى؟ و او را اعلام كرد كه ايشان ايمان آورده اند و در طلب و آرزوى توأند.
يونس عليه السلام بيامد. چون به در شهر رسيد، شبانى را ديد. شبان او را گفت: تو چه مردى؟ گفت: من يونس متى ام. گفت: پادشاه اين شهر و مردمان اين شهر آرزومند ديدار توأند. چرا در شهر نروى؟ گفت: نمى روم و ليكن چون تو با شهر شوى، پادشاه را سلام من برسانى و بگويى كه يونس تو را سلام مى كند. شبان گفت: تو عادت پادشاه و مردمان اين شهر دانى كه هر كس كه دروغى بگويد، او را بكشند. اگر