تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٨٦
حسن بصرى گفت زمين ايشان، محتَمِل بنا نبود. چون آفتاب برآمدى، به آب فرو شدندى. چون آفتاب از ايشان بگشتى، بيامدندى و بر گياه زمين چَره كردندى، چون بهايم.
ابن جريج گفت وقتى لشكرى آنجا رسيدى، اهل زمين ايشان را گفتند: زينهار! نبايد كه شما را آفتاب دريابد كه هلاك شويد. گفتند: ما نرويم تا آفتاب برآيد تا بدانيم كه اينكه شما گفتيد، راست است يا نه. آنگه نگاه كردند، استخوانهاى بسيار ديدند. گفتند: اين چيست؟ گفتند: لشكرى وقتى به اينجا رسيدند، آفتاب به ايشان برآمد هلاك شدند. اين استخوانهاى ايشان است بگريختند و آنجا نه ايستادند. قَتاده گفت چنين گويند كه ايشان زنگيان اند. كلبى گفت ايشان تارس و تاويل و ميك اند، سه گروه تن برهنه [و پاى برهنه] باشند و خداى را ندانند.
عمرو بن مالك بن اميه گفت مردى را ديدم كه حديث مى كرد و قومى بر او گرد آمده، مى گفت: من به زمين چين رسيدم به اقصى زمين مرا گفتند ميان تو و مطلع آفتاب يك روز راه است. مردى از ايشان را به مزد گرفتم و آن شب رفتيم. چون به آنجا رسيديم، گروهى را ديديم كه گوشهاى ايشان به بالاى ايشان بود: يكى لحاف كردندى و يكى دواج به وقت خفتن. و اين مرد كه با من بود، زبان ايشان مى دانست ايشان را، گفت: ما آمده ايم تا ببينيم كه آفتاب چگونه برمى آيد؟ گفت: ما در اين بوديم [كه] آوازى شنيديم، چون صَلصَله آواز آهن. گفت بيفتادم از آن هيبت، بيهوش. چون باهوش آمدم، ايشان مرا به روغن مى اندودند. آفتاب ديدم برون افتاده به رنگ روغن زيت و كناره آسمان ديدم. چون دامن خيمه چون آفتاب بالا گرفت، ما را در سرايى بردند. چون روز نيك برآمد و آفتاب بگرديد، ايشان به كناره دريا آمدند و ماهى مى گرفتند و در آب مى انداختند تا بريان مى شد.
و گفتند چون خداى تعالى قصه ايشان بگفت، گفت: قصه ايشان چنان بود كه گفتيم و گفت علم ما به احوال او محيط باشد.