تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٦٣
لا يُبْصِرُ وَلا يُغْنِى [و]لا يَسْمَعُ عَنْكَ شَيْئاً [١] ، و من شرم ندارم از خدايى كه خالق و رازق و منعم و عالم سر و علانيه من است؟ گفتند: برهان اين بود.
و قولى ديگر آن است كه يوسف از دست او بجست و از درى از درهاى خانه بيرون آمد و زليخا به قفاى او، مى شتافتند به جانب در خانه تا كه سَبَق برد يوسف بر وجه گريختن از او و زليخا به دنبال او در [بر در] آويخته.
چون به در خانه رسيد زليخا به او رسيد و در پيرهن او آويخت يوسف عليه السلام پيرهن ازو در كشيد. پيرهن يوسف دريده شد. يوسف عليه السلام از خانه به در جست. و زليخا بر پى او و پيرهن يوسف دريده. چون نگاه كردند عزيز را كه خواجه يوسف بود، بر در خانه يافتند. زليخا پيش دست شد و سَبَق برد به سخن گفتن؛ براى آنكه از آن حركات متهمان [بود].
گفت: چه جزا و مكافات باشد آن را كه به اهل و خانه تو بد خواهد؛ يعنى زنا، الاّ آنكه او را به زندان باز دارند يا عذابى مولم كنند او را.
يوسف عليه السلام گفت: او مراوده كرد مر از خود و مخادعت و مطالبت كرد. چون ازو بگريختم، در من آويخت و پيرهن من بدريد.
عزيز، كه او شوهر زليخا بود، گفت با يوسف شما هر دو مدعى ايد. تو بر دعوى خود گواهى دارى؟
گفت: بلى. درين گواه خلاف كردند. سعيد جبير و ضحاك گفتند كودكى بود در گهواره. يوسف عليه السلام گفت: گواه من اين كودك است كه در گهواره است.
عزيز گفت: كودك در گاهواره گواهى دهد.
گفت: او براى من گواهى دهد آنگه به نزديك گاهواره آمدند.
يوسف عليه السلام گفت: اى كودك! چنان كه ديدى بگو به فرمان خداى. كودك به سخن