تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٢٨
ايوب (عليه الصلوة والسلام) گفت: مرا مى گويند كه گناهى كرده ام كه اين عقوبتِ آن است. بارخدا! اگر مى دانى كه من هيچ شب روا نداشتم كه از طعام سير شوم و در علم و ظن من گرسنه اى بود و الاّ طعام به او دادم و اگر مى دانى كه هرگز پيراهنى پوشيدم و من برهنه را شناختم، الا و اول او را باز پوشيدم، مرا درين تصديق كنى. عند آن جبرئيل (صلوات اللّه عليه) آمد كه مدت محنت به سر آمد. دعا كن تا خداوند تعالى شفا دهد. او دعا كرد.
و در خبر مى آيد كه در مدت بيمارى او از اقطار زمين بيماران و اصحاب امراض و بلايا مى آمدند و ازو دعا مى خواستند، او دعا مى كرد و خداوند تعالى به دعاى او، ايشان را شفا مى داد. او را گفتند: چرا خود را دعا نمى كنى؟ گفت: شرم دارم از خداى تعالى كه هشتاد سال در نعمت و عافيت او بودم، اكنون به روزى چند كه مرا ابتلا كرد، ازو عافيت خواهم. تا چندان كه در نعمت بوده ام در محنت بباشم، دعا نكنم، جز كه او بفرمايد مرا كه دعا كن.
انس مالك روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه او گفت كه خداوند تعالى ايّوب را ابتلا كرد به بيمارى سخت تا هژده سال در آن بماند. مردم را ازو ملال آمد و او را ترك كردند، مگر دو مرد از اصحاب او. يك روز گفتند: يا نبى اللّه ! مگر تو را خطايى رفته است كه به اين محنت گرفتار شده اى؟ گفت: نمى دانم تا چه خطا كرده ام. جز آن است كه سيرت من آن بودى كه چون بگذشتمى و دو مرد با يكديگر خصومت مى كردندى يكى در ميانه خصومت و ضجارت، سوگندى خوردى من بيامدى و كفارت سوگند او كردمى. گفتمى نبايد آن سوگند در ضجارة دروغ خورده باشد و از آن دلتنگ باشد [شد].
و ايوب (عليه الصلوة و السلام) چون به قضاى حاجت برخاستى، اهلِ او دستش را گرفتى و با جاى خودش بردى. يك روز بر عادت او را ببرد و بازگشت و بنشست، منتظر آنكه او را آواز دهد. خداوند تعالى هم در آنجا به ايوب (عليه