تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٧١
چون رسولان با نزديك بلقيس رفتند و پيغام بگذاردند، بلقيس گفت: من بدانستم كه اين مرد پادشاه نيست؛ پيغمبر است و مرا طاقت او نباشد و ما قوّت او نداريم. كس فرستاد كه من مى آيم به خدمت تو تا سخن تو بشنوم و بدانم كه اين دين چيست كه تو مرا به آن مى خوانى.
آنگه بفرمود تا عرش او در آخر خانه نهادند از هفت خانه بر حصنى قوى بر كوشكى بلند و لشكرى را بر آن گماشت و قومى حَرَس و نگهبانان را بر آن گماشت و لشكرى را بر آن موكل كرد و گفت: زينهار تا نكو نگه داريد و نبايد تا دست هيچ كس به او رسد و نايبى و خليفه بداشت و ملك و ولايت بدو سپرد و او برخاست [١] با دوازده هزار امير روى به لشكر گاه سليمان نهاد با هر اميرى فراوان مرد بودند.
چون سليمان خبر يافت كه او در راه است، گفت: كيست كه عرش بلقيس را به من آرد، پيش از آنكه ايشان آنجا آيند.
يكى از جمله جنيان كه قوى و داهى بود، گفت: من به تو آرم پيش از آنكه تو از مجلس حكم بر پاى ايستى و من بر اينكه مى گويم و به اين گفتار استوارم و گفتند معنى آن است كه قوى ام بر آوردن، امينم بر آنچه بر اوست از زر و جواهر.
سليمان گفت: زودتر مى بايد كه او نزديك رسيده است. گفت آن كس كه به نزديك او علمى بوده از كتاب ـ و خلاف كردند كه او كه بود؟ بعضى گفتند جبرئيل بود (عليه الصلوة والسلام) بعضى گفتند فرشته بود از جمله فرشتگان. بعضى دگر گفتند آصف بن برخيا بن سمعيا بن مسكيا [خ ل، منكيا] بود. او از جمله صديقان بود و وصى سليمان بود و نام مهترين خداى (عزوجل) به نزديك او بود كه عند آن لامحاله دعا را اجابت بود.
عبداللّه عباس گفت كه آصف بن برخيا گفت: چشم بزن، چندان كه چشم زخم تو