تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٧٣
مى رساند و مى گويد پنداشتى فراموش كرده ايم در زندان اين كرم را در زير هفتم زمين در ميان سنگى فراموش نكرده ايم. به عزّ عزّت من كه هفت سال در اينجا بمانى. يوسف عليه السلامگفت: خداى از من راضى باشد؟ گفت: آرى. پس گفت اگر اينكه هفت است، هفتاد باشد، باك ندارم... . [١]
كلبى گفت پنج سال بود تا محبوس بود، از آن پس هفت سال ديگر بماند تا تمامى دوازده سال. چون مدت محنت به سر آمد و از ره فرح بر سبيل بشارت خبر آمد، حق تعالى سبب ساخت كه هفت سال ديگر ملك در خواب ديد كه هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را بخورد و هفت خوشه سبز ديد كه هفت خوشه خشك گرد او درآمدى و آن را نيست كردى. او از خوابى درآمد، ترسيده و مذعور [مدهوش] كسى فرستاد تا سحره و كهنه و قيّافان را بخواند و خواب بر ايشان عرضه كرد. [٢]
پادشاه گفت ريان بن الوليد ـ يعنى پادشاه ملك مصر ـ كه: من در خواب ديدم هفت گاو فربه كه ايشان را هفت گاو لاغر بخورد و هفت خوشه گندم سبز و هفت ديگر خشك كه اين خشك آن تر را بخوردى. فتوا كنيد مرا در خواب من، اگر تعبير خواب من مى دانيد. [٣]
آنگه ايشان را گفت: اى جماعت معروفان! فتوا كنيد مرا در خواب من، اگر شما تعبير خواب مى كنيد.
ايشان گفتند: ما تأويل خواب ندانيم، عند آن حال ساقى را ياد آمد كه در زندان مردى است كه او علمِ تعبير نيك داند. گفت آن كس كه برسته بود از ايشان، يعنى از آن دو صاحب سجن، ياد آمد او را از پس مدتى، من خبر دهم شما را، به تأويل آن. مرا بفرستيد. او را بفرستادند. چون به زندان رسيد، يوسف را گفت: اى يوسف! اى