تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥١١
پهلو گردانيدى تا پهلوهايشان ريش نشود. [١]
و سگ ايشان نيز در غار دستها گسترده بود و سر بر ميان دو دست نهاده و مى نگريد، آنگه بر سبيل مثل گفت رسول را: اى محمد! اگر تو بر ايشان مطلع شدى، از ايشان بگريختى و تو را پُر از ترس كردندى از ايشان و خداى تعالى ايشان را به ترس ممنوع و محجوب كرده بود تا هيچ جانور از ترس قصدِ ايشان نيارست كردن.
كلبى گفت خفته بودند چشمها گشاده؛ چنان كه گفتى سخن خواهند گفتن. عبداللّه عباس گفت با معاويه به غزوة المضيق بوديم به روم. به غار اصحاب الكهف بگذشتيم، معاويه گفت: برويم و اصحاب كهف را ببينيم. من گفتم تو را بر ايشان سبيل نيست كه آن كس كه بهتر از تو بود، گفتند او را: «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» [٢] . معاويه گفت من نبروم از اين جا، تا احوال ايشان ندانم. آنگه قومى را بفرستاد، گفت برويد و بنگريد و خبرى با ما دهيد. برفتند چون پاى درِ غار نهادند، خداى تعالى بادى بفرستاد كه همه را برون كرد.
و همچنين از خواب برانگيختيم ايشان را، يعنى آن چنان كه ايشان را در غار برديم و بخوابانيديم و به ترس ايشان را ممنوع كرديم. همچنين ايشان را از خواب بيدار كرديم تا يكديگر را بپرسند. گفت گوينده از ايشان و آن مهتر ايشان بود مَكْسَلمينا چند گاه است تا شما اينجا مقام كرده ايد. گفتند روزى يا بهرى از روزى. گفت: خداى شما عالم ترست به مدت مُقام شما.
چون گفتند روزى، برنگريدند هنوز آفتاب مانده بود. گفتند: «أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» تا دروغ نباشد. آنگه مهتر ايشان گفت: يكى از شما بفرستيد به اين درمها كه داريد به شهر، آن شهر كه كوه بر درِ آن بود. گفتند نام آن دفسوس بود و گفتند افسوس. اين شهرى است كه آن را طرسوس مى خوانند، كو بنگر.