تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٦٦
مريم عليهاالسلام چون بار بنهاد، فرو ماند و اين انديشه كرد كه با قوم چه خواهم گفتن و چه عذر آرم و اين حديث از من كه قبول كند. از سرِ دلتنگى گفت: كاشكى من ازين بمرده بودمى و فراموش مردمان شده. [١]
ندا كرد (جبرئيل) او را از زير آن درخت و با آنكه زير آن درخت بود و آن جبرئيل عليه السلام بود: نگر، تا اندوه ندارى كه خداى تعالى در زير تو سِرّى كرد. جمله مفسران گفتند مراد جوى كوچك است. و خداى تعالى در پيش مريم عليهاالسلام جوى آبى پديد كرد.
و بيفشان اين خرما تا بيفتد بر تو رطب تازه. [٢]
گفت: بار خدايا! پيش از اينكه تندرست بودم و رنجور نبودم و رنج نفاس نبود بر من، روزى به من مى رسانيدى، بى آنكه مرا سعى بايست كرد. اكنون مى فرمايى كه درخت بجنبان تا خرما بيفتد. گفت: بلى. آنگه كه به خود بودى، دلت به كلى به من بود؛ اكنون گوشه دلت به عيسى متعلق شد، چون تو بعضى از دل، در فرزند بستى، ما روزى تو به گوشه درخت باز بستيم. سعى كن تا به تو رسد.
آنگه جبرئيل (عليه الصلوة و السلام) او را گفت: يا مريم! از اين خرما بخور و اين آب باز خور و چشم به عيسى روشن دار و چشم به او دار. اگر بينى از آدميان كسى را، بگوى كه من نذر كرده ام خداى را روزه، نذر دارم كه با هيچ كس از اِنسى سخن نگويم امروز.
كلبى گفت پسر عمش يوسف او را برگرفت و با غارى برد، چهل روز، تا ايام نفاس بگذشت. آنگه او را برگرفت و با ميان قومش برد. از اينجا او را متهم كردند به يوسف، پيش از آنكه كار او روشن شود.
در خبرست كه عيسى (عليه الصلوة و السلام) در راه با مادرش سخن گفت و او را تسلّى داد و گفت: بشارت باد تو را اى مادر كه من بنده خدايم و مسيح اويم. چون