تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٠١
صاحبش را گفت: چرا بيرون آمده اى؟ او گفت: تو چرا بيرون آمده اى؟ آخر اتفاق كردند بر آنكه هر دو به كناره شوند و راز با صاحبش گويند. همچنين كردند و راز با يكديگر آشكارا كردند. و راى هم بر ايمان متفق بود و سگِ صيد با خود داشتند. گفتند اكنون بياييد تا امشب به غارى شويم و آنجا بخسبيم و فردا تدبير خود بسازيم. آن شب در غار شدند و بخفتند.
خداى تعالى خواب بريشان مستمر كرد تا سيصد و نه سال بخفتند و كس راه به ايشان نبرد، جز آنكه ايشان را مفقود يافتند. جماعتى كه ايشان را اين همت بود، لوحى بگرفتند و نامهايشان و انسابشان و عددشان و تاريخ غيبتشان برو نوشتند كه فلان و فلان چند كس از معروفان و جوانان شهر مفقود شدند و كس ايشان را باز نيافت و خداى تعالى درِ آن غار را پوشيده كرد از چشم خلقان و آن لوح در خزينه پادشاه بنهادند و گفتند همانا اينان را نشانى باشد. چون قرنها بر آن بگذشت و مدت به سر آمد، خداى تعالى اطلاع داد بر ايشان؛ چنان كه گفت: «وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ» [١] الآيه.
وَهْب مُنبّه گفت يكى از حواريان عيسى (عليه و على نبينا صلى اللّه عليه و آله و سلم) به درِ شهر اصحاب الكهف آمد و خواست تا آنجا شود. او را گفتند بر دَر اين شهر بتى نهاده است، كس را رها نكنند كه در آنجا شود تا آن بت را سجده نكند. او در شهر نرفت و بر در شهر گرماوه بود. رفت و آنجا كار مى كرد و مزدى مى ستد و نفقه مى كرد و خداى را مى پرستيد. صاحب گرماوه از قدوم او خير و بركت بسيار ديد. او را اكرام كرد و مردم او را از حُسنِ سيادت [سيرت] و صلاح او دوست گرفتند و او اخبارى كه از عيسى (على نبينا و عليه السلام) شنيده بود، مردم را مى گفت و با خير و طاعت دعوت مى كرد. جماعتى به او بگرويدند و او را با صاحبِ حمام شَرط