تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٠٤
اتفاق چنان افتاد كه جماعتى از قبيله جُرهُم به بازرگانى از شام به يمن مى شدند و آنجا منزل نبود و عادت گذشتن و فرود آمدن؛ چه آنجا آبى و گياهى نبودى. ايشان به منزلى كه ايشان را بود، فرود آمدند و از دور نگاه كردند. مرغان را كه آنجا پرواز مى كردند، ديدند. با يكديگر گفتند به هر حال آنجا بايد تا آب باشد كه مرغ جايى پرواز كند كه آب باشد.
آنگه دو مرد را اختيار كردند و گفتند بر اثر مرغان بروى و بنگرى تا كجا مى روند كه ايشان سر به آب دارند. آن دو مرد بيامدند و پى مرغان گرفتند تا به مكه رسيدند. نگاه كردند، هاجر را اسماعيل را ديدند: زنى و كودكى، طفلى تنها بى مردى و انيسى، و آبى ديدند روان و گياه زار. عجب داشتند، بيامدند و [از] او پرسيدند كه تو جنى يا انسى؟ گفت: من انسيم. گفتند: اين آب از كجا آمد كه هرگز كس نگفت كه اينجا آب بوده است و اگر كسى خواهد كه چاهى كند سيصد چهار صد گز ببايد كندن تا آبى شور بر آيد. اين چه حال است؟ هاجر قصه خود با ايشان بگفت و اكرام خداى تعالى ايشان را به آن آب. ايشان گفتند: ما را از اين آب شربتى ده كه باز خوريم. ايشان بگفت و اكرام از آن آب داد تا باز خورند. آبى عذب خوش بود. گفتند: اين آب به ملكيت كه راست؟ گفت: مرا و فرزند مرا كه خداى تعالى بر ما پيدا كرد.
آنگه بر كوه رفتند، بنگريدند. همه زمين گياه زار ديدند و درختان سبز شده. گفتند: تو را در اين آب و گياه مشاركى يا مخاصمى هست يا مدعى؟ گفت: حاشا كه اصل ملكيت اين مراست و اين فرزند مرا. ايشان برفتند و قوم خود را خبر دادند و ايشان مردمانى بودند، خداوندان چهارپا [١] از گاو و گوسفند و شتر، شادمانه شدند. برخاستند [٢] و بار بر نهادند و روى به آن [٣] جايگاه نهادند. پيرامن آن فرود آمدند و كس