تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٩٨
مى كرد و از آن دين منع مى كرد تا به اين شهر آمد كه اصحاب الكهف در آنجا بودند. مردم بگريختند و پنهان شدند و او مردم را مى گرفت و هر كه در دينِ او مى رفت، او را رها مى كرد و هر كه اجابت نمى كرد، او را مى كشت و عذاب مى كرد و دستها و پايهاى ايشان مى بريد و از باروى شهر مى آويخت. خداى پرستان چون چنان ديدند، تضرع كردند با خداى تعالى و در عبادت بيفزودند و پناه با خداى دادند و مى گفتند: «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً» [١] . اين جماعت بگريختند و در بيرون شهر نماز گاهى بود. و به عبادت و نماز مشغول شدند و مى گفتند: بار خدايا! شر اين طاغى كفايت كن. جماعتى از شُرَطِ دقيانوس كه ايشان را بر اين كار گماشته بود، بريشان مطلع شدند و ايشان را گفتند: شما چرا از مَلِك بگريخته ايد و به دين او رغبت ننموده ايد؟ برفتند و دقيانوس را خبر دادند از احوال ايشان. او كس فرستاد و ايشان را حاضر كرد بر آن هيئت كه بودند، با جامه عباد، روى در خاك ماليده از سجده، و چشمها پر آب شده. ايشان را تهديد كرد و گفت: چرا به خدمت من نيامديد و براى اصنام قربان نكرديد؟ اكنون مخيّريد: خواهيد به دين من درآييد و خواهيد اختيار كشتن كنيد. ايشان را مهترى بود، نام او مسلمينا [مكْسَلمينا]. او گفت: بدان كه ما خداى را مى پرستيم كه خداى آسمان و زمينهاست و ما جز او را عبادت نكنيم. آن ديگر تو دانى. هر چه خواهى مى كن كه ما از دين خود برنگرديم؛ باقى همان قول گفتند كه او گفت.
دقيانوس بفرمود تا جامهاى ايشان بكندند و ايشان را جامه ديگر پوشانيدند و ايشان را گفت: مرا دل نمى آيد كه شما را بكشم. مهلت دادم شما را چند روز تا انديشه كنيد و صلاح خود بينيد و با دين من آييد؛ و اگر نياييد، خود در دست منيد و خون شما ريختن بر من آسان است. آنگه برخاست و از آن شهر به شهرى ديگر