تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٩٦
ماندند و گفتند: يا قَوم! اين كارى عظيم است و جز خداى تعالى كشف اين بلا نتواند كرد. بياييد تا هر يكى از ما عملى كه در عمر خود كرده است خالص براى خداى، آن را شفيع سازيم؛ باشد كه خداى تعالى بر ما ببخشايد. يكى از جمله ايشان گفت: من در عمر خود حَسَنتى مى دانم كه كرده ام و آن، آن بود كه من جماعتى مزدوران را به مزد گرفتم تا براى من كارى كنند. مردى ديگر آمد نماز پيشين، او را گفتم تو نيز كارى كن تا مزد يك روزه بدهم تو را. چون نمازِ شام بود و هر كسى را مزدى مى دادم بر تسويه [سويّت]، يكى از جمله ايشان گفت: مرا هم چندان مى دهى كه آن را كه او نيمه روز كار كرد. گفتم: يا سُبحان اللّه ! تو را بر مال من چه سبيل است كه من به آنچه كنم، تو مزد خود تمام بستان. تو را با كسى ديگر كارى نيست. از من نشنيد و به خشم برفت و مزد رها كرد. من آن مزد او نگاه مى داشتم تا روزى گاو بچه اى مى فروختند. من آن مزد او به آن دادم و در گلّه كردم، بزرگ شد و آبستن شد و بزاد و از بچگان او بسيار پديد آمدند تا گلّه گاو شد. پس از مدتى دراز كه سالها برين برآمد، پيرى را ديدم ضعيف كه بيامد و گفت: مرا به نزديك تو حقى هست. گفتم: چيست آن؟ گفت: من آن مَردم كه آن مزد در آن روز رها كردم و برفتم. من در نگريدم، او را بشناختم. دست او گرفتم و او را به صحرا بردم و گفتم اين گاو گلّه تو راست. گفت: يا هذا! بر من استهزا مكن! گفتم: و اللّه ! كه اين حقِّ تو است و تو راست و كس را درين نصيبى نيست. او آن بگرفت و بسيار دعا كرد. بار خدايا! اگر دانى كه آن براى تو كردم، ما را خلاصى ده. در حال بهرى از آن سنگ بيامد و بتركيد و ثلثى ازو بيفتاد و روشنايى پديد آمد.
ديگرى گفت كه من در عمر خود حَسَنتى كرده ام و آن، آن بود كه سالى، قحطى عظيم بود. زنى با جمال به نزديك من آمد و از من گندم خواست به بهاء. گفتم: ممكن نيست، الاّ به تمكين از نفس خود. ابا كرد و برفت. بار ديگر باز آمد و طعام خواست. گفتم: ممكن نيست بدونِ نفس تو. تا سه بار برفت و از روى ضرورت باز