تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٧٤
عطا گفت: مادر او را به دكان گازران و رنگريزان داد تا پيشه بياموزد و او به دكان رئيس صباغان بود و جامه بسيار در دكان او [١] جمع شده بود. عيسى او را گفت: مرا روزى چند بدهى؟ كارى هست، آنجا خواهم [٢] رفتن و اين جامها را علامت بركرده ام. [٣] هر يكى را [٤] به رنگى مى بايد كه بر آن رنگ علامت دارد و او برفت.
عيسى عليه السلام جمله [٥] در خم نيل نهاد و رها كرد و گفت: اللهم [٦] اخرجها على ما اريد. چون مرد باز آمد گفت: چه كردى؟ گفت: جامها همه در آن خم است. استاد گفت: جامهاى [٧] مردمان تباه كردى. آن هر يكى لونى [٨] مى بايد كرد و بانگ و فرياد كرد. مردم جمع شدند.
عيسى عليه السلام گفت: يا استاد! [٩] اين چه بانگ و فرياد است؟ بيا بر كنار اين [١٠] خم بايست و بگوى هر كدام جامه چه لون مى بايد [١١] . از تو گفتن و از من برآوردن. [١٢] آنگه استاد مى گفت: جامه فلان، فلان رنگ مى بايد. او به آن رنگ مى برآورد: يكى سرخ و يكى زرد و يكى لعل و يكى سبز و يكى كبود. مردمِ آن بازار از آن متعجب [١٣] شدند و دانستند كه آن فعل [١٤] خداست و هيچ قادر به قدرت آن نداند كردن [١٥] و عيسى عليه السلامايشان را دعوت كرد. ايشان ايمان آوردند. حواريان ايشان اند. دكانها و كارها خود رها كردند و در قفاى عيسى ايستادند و با او مى رفتند [١٦] و آيات و عجايب مى ديدند.