تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٥
خداى تعالى حبرى [١] بر او مسلط كرد كه او را بكشت. بر اثر او قابيل را بزاد و از پس او هابيل را.
چون قابيل بالغ شد، خداى تعالى بر او زنى جنّى فرستاد از فرزندان جن، نام او حُمانه، در صورت انسى. و خداى تعالى وحى كرد به آدم كه او را به قابيل ده. آدم او را قابيل داد. چون هابيل بالغ شد، خداى تعالى از بهشت حورى فرستاد بر صورت انسى نام او نزله و وحى كرد به آدم كه او را به هابيل ده. آدم او را به هابيل داد. قابيل چون او را ديد، گفت با [٢] پدر، نه من برادر مهترم و به اين كرامت من اولى ترم از برادر كهين؟ آدم گفت: اين كار نه براى خود كردم؛ به فرمان خداى كردم. گفت: لابَل به هواى خود كردى و او را به محبت بر من اختيار كردى. آدم گفت: خلاف آن است كه تو گمان بردى و اگر خواهى تا بدانى كه اين فضل خداى نهاد او را، بروى هر يكى قربانى كنيد. قربان آن كس كه مقبول باشد فضل او را روا بود. و علامت قبول قربان در آن عهد آن بودى كه آتشى سفيد بيامدى از آسمان و آن را بخوردى و چون مقبول نبودى، بر جاى بماندى و سباع و هوام و طيور بخوردندى برفتند تا قربان كنند و قابيل صاحب زرع بود بيامد و دسته گندم بياورد چيزى كه [از] آن نيز نبود و در دل گرفت كه اگر قربان من قبول باشد و اگر نباشد من آن كنم كه من خواهم. و اما هابيل صاحب گوسپند بود، بيامد و گوسپندى از ميان گوسپندان بگزيد كه از آن بهتر نبود و در دل گرفت كه اگر قربان او قبول كنند و اگر نكنند او آن كند كه رضاى خداى باشد. [٣] اسماعيل بن رافع گويد: در خبر چنين آمد كه هابيل را بره اى بود به غايت حسن؛ آن را دوست داشتى و از دوستى كه آن را داشت رها نكردندى كه به پاى خود رود، جز كه او را بر دوش گرفته بودى. به گله رفت تا گوسپند قربان آرد. آن برّه پيش آمد. با